کتاب پرسههای شاعرانه به قلم گزیزه سلطانپور، مجموعه اشعاری است که از حالات روحی شاعر برانگیخته شده و با زبانی شیرین و بیانی دلنشین سروده شدهاند.
اشعار این مجموعه تنها تلفیق واژهها نیست بلکه حقیقت زندگی از هم پاشیده شاعر است؛ زندگی زنی که قلبی به بزرگی دریا دارد و با هر جزر و مدی رو به امید یار و به زوال گذاشته است. این اشعار واقعیت تلخ و تأسفبار زندگی گزیزه سلطانپور است؛ زندگی زنی که خیلی زود شکسته شد.
گزیزه سلطانپور در معنای اسمش میگوید: گزیزه نام گلی است که در پایان اسفندماه بلافاصله پس از آغاز ذوب شدن برفها در دشتها و کوههای کردستان از زمین سر بیرون آورده و مژدهی آمدن نوروز و بهار را میدهد و پیام پایان یافتن زمستانهای سخت کردستان و امید آغاز حیاتی نو را دارد.
در بخشی از کتاب پرسههای شاعرانه میخوانیم:
نگاهم کن بگذار ببینمت
ترسی نیست
تنها جستجویی
حس خواستن من
سبزترین است
از ریشه چشمانت
تو بینیازیم خواه
ابدیت، نگاهم کن
خستهای از تکرار خالی زندگی
غمی نیست
مهمان من نیز همان است
مگر نه آنکه
ختم سرنوشتمان یکی است
مگر نه آنکه
ختم سرنوشتمان همان ناکجاست
قصه من و تو آه
این هم افسانهایست
اکنون که غربت
نگاه من و تو
بدینگونه است
اکنون که
چشمهای من و تو
یک رنگ است
بیا
بیا و بگذار تا به ابد
با هم بودن را به عرش برسانیم
اکنون که
احساسات ما یک بو
تنها یک بوی آشناست
دستان خستهات را
عاشقانه
به دستهایم بسپار
بگذار با فریاد
زندگی را بطلبیم
بگذار
با محبت
یکرنگی را
برای قلبمان هدیه بگیریم
بگذار
از «عشق»
روئینتن باشیم
بگذار
چون نسیم سحر سبک باشیم
چرا اشک؟
نه!
دیگر، آهی هم نباید باشد
ظالمانه است
اگر در سینهمان
کینه باشد
بیا
بیا با هم به پیش رو بنگریم
پشت سر
ویران باشد
بیا، با هم
برای هم
قصری بسازیم
خشتش زیباییها باشد
بیا دیگر هیچوقت
به شهر قصهها برنگردیم
تنها
من و باشم و تو
تو به من تکیه کنی
من به تو
نازنین لیلی من
جاخالی زندگیم
بله
















