کتاب 20 تا داستان بیست تومن نوشتهی شهلا ظهوریان، متشکل از 29 داستان نوستالژیک و آموزنده است که هرکدام از آنها به بیان یکی از مشکلات روز میپردازد.
این مجموعه اثری متعهّد به ارزشهای انسانی است که شهلا ظهوریان نویسنده کتاب در شرح داستانها قصد دارد علاوه بر بردن شما به گذشته و تازه کردن خاطرات شیرین آن، شما را با قسمتهایی از زندگی و درون انسان آشنا کند که بیشتر اوقات نسبت به آنها غافل بودهاید. خواندن هرکدام از این داستانها لحظاتی خوب و متفکرانهای را برای شما رقم میزند.
در بخشی از کتاب 20 تا داستان بیست تومن میخوانیم:
سوار تاکسی که شدم به عادت همیشه جلو نشستم. چهرهی راننده در همان ابتدا که سرم را داخل ماشین بردم و مسیر را گفتم برایم آشنا بود، اما اعتنا نکردم. اندیشیدم حتما در این مسیر مسافرکشی میکند.
یکباره راننده جلوی خانمی ترمز زد و چون آن مسافر تقاضای دربستی کرد برایش توضیح داد مرا تا چهارراه آزادشهر برساند، بعد در خدمت است. صدایش مرا به سالهای دور برد. آنوقتها که محصل بودم. وای! خدایا این مرد دبیر زمینشناسی چهارم دبیرستانم بود و چه پیر شده بود.
اگر وقت دیگری بود حتما سلام میکردم و از اینکه روزگاری شاگردش بودم ابراز خوشحالی؛ اما الان اصلا جایش نبود. میدانستم شرمنده میشود.
وقتی به دبیرستان ما آمد تازه دانشگاه را تمام کرده بود. نمیدانم شاید پارتی گردنکلفتی داشت که اول خدمت به مشهد، آنهم بهترین ناحیه آمده بود. اما خوب جوان بود و ژیگول و از همه مهمتر مجرد!
آنوقتها هنوز حجاب در مدارس اجباری نشده بود. عدهای روسری فسقلی به سر میکردند. یکی دو نفر روسری سفت و سخت که تا روی ابروها پایین میآمد و تقریباً سه چهارم کلاس هیچ! و چقدر بچهها زنگ زمینشناسی به همان چهارلاخ گیسشان میرسیدند و همپای آن شیطنت میکردند.
بله
















