کتاب خوبی بود، چیزی که تویه این کتاب نظر منو به خودش جلب کرد این بود که چطور کسی که هیچ آزاری به کسی نرسونده و یه دورانی خودش رو وقف خانوادش کرده تا نیازهای اونا رو براورده کنه الان که بهشون نیاز داره کنارش نیست و طرد شده و هیچ کس به درونش و پاکی قلبش نگاه نمیکنه همه به ظاهر گرگور اهمیت میدن و دوست داردن هر چه زوتر از شرش خلاص شد
کتاب جالب و متفاوتی بود، ولی شخصا نپسندیدم! نویسنده برای نشون دادن یه سری مسائل مثل طرد شدن فرد وقتی دیگهای فایدهای نداره، مسیر تفکر و عمل افراد در مواجه با مشکل، زیبا نوشته بودن!
ولی متن روان نبود و محتوا هم روان نبود! تنها مسئلهای که به نظرم خیلی خوب نوشته شده بود، تطابق اولیه پسر با جسم جدیدش بود! خلاقانه و قابل توجه بود
همونطور که تو مقدمه کتاب نوشته شده، فرانتس کافکا از افسردگی شدید رنج میبرده و تنفر شدیدی هم نسبت به خانوادش داشتا، احتمالا کتاب مسخ منعکس کننده این دیدگاه فرانتس کافکا بوده. ولی در کل کتاب دردناکی بود. احتمالا کتابی نخواهد بود که مشتاقانه به دیگران توصیه کنم بخونن. ترجمه و نگارش هم اصلا مناسب نبود.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
تصمیم نومیدانه هرگز ارزش تأمین متین و منطقی را ندارد. عموماً در چنین مواردی نگاه خود را به پنجره میدوخت تا از آن درس تشویق و امیدواری بگیرد. اما در این روز کوچه هیچ جوابی به او نمیداد...:)
در کل کتاب متوسطی بود شخصیت اصلی انگار ماجرارو درک نمیکرد با این که میدونست تبدیل به حشره شده همش میخواست بره سرکار
بعضی جاهاشم رو اعصاب بود ولی در کل نگاه جدیدی بود ممنون کتابراه
یه شاهکار تمام معنا اما ترجیح میدادم با ترجمههای جدید تری بخونم تا بیشتر احساس درک داشته باشم هرچند به حقیقت ماجرا این سختی میارزید تا هزاران دست کاری یا حتی داستانی دیگر