کتاب ریزش عشق نوشته مرضیه شیخ، داستان عاشقانهای است که قصه آشنایی و اتفاقات میان یک دختر و پسر را با زبانی روان و شیوا روایت میکند.
در بخشی از کتاب ریزش عشق میخوانیم:
آرش فکر کرد باید چی کار کنه یادش بمونه، برای همین یاد دوربین افتاد، درسته همینه، با دوربین هر روز برای فاطمه توضیح میدم شب و روز گذشته چه اتفاقی افتاده، همینه درسته.
آرش فاطمه رو توی آغوش گرفت و اونو روی تخت گذاشت.
و یه فیلم از خودش پر کرد کنار تلویزیون گذاشت و به در یخچال یه نوشته زد، و صبح زود به سر کارش رفت، فاطمه از خواب بیدار شد، میخواست در یخچال رو باز کنه اون نوشته رو دید (عزیزم قبل از هر کاری فیلمی که برات گذاشتم رو ببین)
- عجب رویی هم داره، به جای معذرتخواهی منو از پلهها انداخت برام فیلم پر کرده، اما انگار زیاد طوری نشده فقط چند تا بخیه است، اما چرا یادم نمیاد چه طوری این بخیهها رو زدن شاید بیهوش بودم. یعنی توی بیمارستان بودم. نمیدونم.
فاطمه فیلم رو گذاشت و روی زمین نشست و فسنجون چای رو توی دستاش گرفت.
- سلام عزیزم صبح بخیر، الان داری این فیلم رو میبینی من سرکارم هستم میخواستم چند تا حرف بهت بزنم، شاید خوشایند نباشه اما باید بدونی. اول از همه ازت معذرت میخوام به خاطر اینکه خودخواه بودم و نذاشتم بری و این اتفاقات برات افتاده، فاطمه چهار روز توی بیمارستان بودی، دیشبم، همه اومده بودن تا مرخص شدن از بیمارستان رو بهت تبریک بگن، سعی نکن چیزی یادت بیاد چون نمیتونی به خاطر بیاری، فاطمه متاسفم باعث شدم این اتفاق برای تو بیفته. با دکترت حرف زدم گفت، حافظهی کوتاه مدتت دچار مشکل شده و هیچ راه درمانی نداره. فقط. . فقط... . برای اینکه نمیتونی تخصص بگیری خیلی ناراحتم و بازم ازت میخوام منو ببخشی، همیشه کنارتم، فعلا.
اشکهای فاطمه از گونههاش سرازیر شد و روی لباش سر میخورد. یعنی این همه اتفاق برام افتاده. اما من چیزی یادم نمیاد، خدای من باید چی کار کنم، اول باید قبل از اینکه یادم بره تمام حرفای آرش رو توی دفتر بنویسم، بعدش باید چی کار کنم، من نمیتونم از آرش بخوام با این وضع به زندگی کردن با من ادامه بده، باید برم، دوست ندارم اون هر روز زجر بکشه و مجبور باشه ازم معذرت بخواد.
بله
















