کتاب تنهای با همه نوشته مجید قاسمیفرد، به غیبت و ظهور امام دوازدهم و احادیث مربوط به آن میپردازد و وظایف منتظران و ویژگیهای انتظار را بیان میکند.
منتظر بودن شرایطی دارد و زمانی عبادت تلقی میشود که امید، تلاش، زمینهسازی، آمادگی، الگوپذیری، ولایتپذیری، معرفت، اطاعت، اعتماد، اتحاد، همدلی، امر به معروف، نهی از منکر، نیروسازی، وفاداری و ... حاکم باشد و چنین انتظاری ارزشمند است.
انتظار برای ظهور یک مصلح بزرگ و قدرتمند آسمانی و امید به آینده و برقراری صلح و عدالت پایدار، امری طبیعی و فطری است که با سرشت و وجود و ذات انسان ارتباط دارد و همراه با آفرینش هر آدمی است و زمان و مکان نمیشناسد و به هیچ ملت و قومی محدود نمیشود. اعتقاد به آخر الزمان و انتظار برای یک منجی اعتقاداتی است که در دینهای مختلف اعم از زرتشت، مسیحیت یهود و اسلام با یک اصل غیرقابل انکار مورد پذیرش قرار گرفته است.
شور و شوق انتظار یک منجی در تاریخ کهن تمامی این ادیان وجو داشته و دارد. هر گونه ظلم و ستم و شکنجه را به امید ظهور همان منجی و موعود سپری و تحمل میکند. بسیاری از انسانها فقط اسماً مسلمان و یا شیعه هستند و نه در عمل و کردار! با این حال همه باید در عمل شیعه باشند. اما کمتر به امام عصر (عج) توجه دارند و از ایشان یاد میکنند.
تنها تعداد کمی از مسلمانان چنین سعادتی نصیبشان شده است. بسیاری از مردم هنگام روبهرو شدن با مشکلات و گرفتاریها به آن حضرت متوسل میشوند و گاهی از ایشان یادی میکنند. اکنون باید با خود صادق باشیم و بیندیشیم که در روز، هفته، ماه یا حتی در طول سال چند مرتبه از آن حضرت یاد میکنیم.
خواندن کتاب تنهای با همه برای چه کسانی مناسب است؟
مطالعه این کتاب که به زبان ساده نگاشته شده، به علاقهمندان حوزه مهدویت پیشنهاد میشود.
در بخشی از کتاب تنهای با همه میخوانیم:
پس از درگذشت موسی و هارون، قوم بنیاسرائیل روزبهروز ضعیفتر شدند و صندوق عهد را که یادگار حضرت موسی (ع) و بسیار مقدس بود از دست دادند. صندوق عهد همان صندوقی بود که مادر حضرت موسی، زمانیکه به دنیا آمد او را در آن گذاشت و در رود نیل انداخت و این صندوق در دربار فرعون بود تا اینکه به دست بنیاسرائیل رسید و حضرت موسی اشیایی ازجمله الواح مقدس که احکام خدا را بر آن نوشته بود و زره خود را در آن میگذاشت و دستبهدست میان پیامبران و قوم بنیاسرائیل میگشت. آنها فراز و نشیبهای بسیاری دیدند ازجمله اینکه در برههای از زمان دشمنان بر آنها غلبه کردند و از خانه و کاشانهشان بیرون راندند و فرزندانشان را به اسیری گرفتند و قوم بنیاسرائیل ذلیل و آواره شدند.
در این هنگام خداوند پیامبری بر آنها فرستاد که نام او شمعون یا یوشع و یا اشموئیل بود. آنها که از این ذلت و دربهدری خسته شده بودند، گِرد آن پیامبر جمع شدند و از وی خواستند که وضعیت آنها را سر و سامان دهد و برایشان فرماندهی تعیین کند که تحت فرمان او با دشمنان خود بجنگند. آن پیامبر که از سستی و ضعف نفْس این گروه آگاه بود به آنها گفت: «آیا شما بهراستی این آمادگی را دارید؟ و اگر من کسی را به فرماندهی برگزینم شما واقعاً تحت فرمان او و به دستور او مردانه جنگ خواهید کرد؟» آنها که از شکست خود رنج میبردند، به پیامبر خود قول دادند که شجاعانه بجنگند و گفتند: «چگونه تن به جنگ ندهیم درحالیکه به ما ظلم شده و از خانه و کاشانۀ خود رانده شدهایم؟»
بله

















