به نظر من وقتی ماکوندو قدم در راه ویرانی گذاشت که خانواده بوئندیا سعی کردند با دنیا یه پیشرفته و مدرن ارتباط برقرار کنند آمدن کلیسا، مدرسه، نظامیها، راه اهن، قطاروصنعت...
تمام آرامش و خوشبختی شهر وآدمهاشو بلعید
و این یک واقعیت هست که پیشرفت و تکنولوژی روز به روز انسانها رو تنهاتر میکند وبه سمت نابودی میکشاند
من خیلی دوست داشتم داستان رو چون یک روایتی از زندگی و تکرار شدنش در همه زمانها ومکانهاست
شخصیتها رو خیلی دوست داشتم مخصوصا اورسلا که با تلاش و پشتکار همه چیز رو بنا کرد و ساخت اما خیال پردازی و قدرت طلبی وزیاده خواهی و بی بندباری فرزندانش با وجود تمام تلاشهای اورسلا اونها رو نابود کرد
یک نکته خیلی جالب داستان در مورد مبارزات سرهنگ اورلیانو هم ذهن منو خیلی درگیر کرد که سالها جنگید بخاطر آزادی ولی در آخر یه عهدنامه ایی رو امضا گرد که کلا برخلاف ارمانهایه آزادیخواهی خودش بود واون لحظه که از درد امضا کردن این عهدنامه به قلب خودش شلیک کرد اوج داستان بود وقلب انسان بدرد میومد از اینهمه تلاش وجنگ بی ثمر
کتاب دارای داستانی پیچیده است؛ پیچیدگی که برای مخاطب درک آنرا سخت میکند.
برخی از وقایع داستان خواننده را سردرگم میکند تاجاییکه بسیاری از افراد خواندن این کتاب را نیمه کاره رها کردهاند.
برخلاف انتظار ما ایرانیها این کتاب از جذابیت خاصی که در رمانهای معروف سراغ داریم برخوردار نیست و شاید به سبک مطالعه ما مربوط باشد.
در این کتاب بارها و بارها شخصیتهای آئورلیانو و آرکادیوهای متفاوت را اشتباه میگیریم.
نثر کتاب روانی خاص را ندارد اما کتابی است که ارزش یکبار خواندن آنرا دارد.
سبک کتاب رئالیسم جادویی است؛ پس سری به رئالیسم جادویی صد سال تنهایی و روستای اسرار آمیز ماکوندو بزنید.
نویسنده در این داستان خیالی با بیان وقایعی مشابه اتفاقات واقعی جهان به صورت کنایه آمیز به شکل گیری کشور آمریکا و شروع جنگهای داخلی و گسترش جنگ به دیگر کشورها اشاره کرده ولی به دلیل ترس از برخورد سیاسی با اثر از بیان واضح عقیده و نظر خود اجتناب کرده است. شاید دلیل مورد توجه قرار گرفتن این کتاب حرکت نیمه شجاعانه نویسنده جهت مبارزه با امپریالیسم و لیبرالیسم جهانی بوده باشد. درکل در مقایسه با دیگر رمان ها مسیر پیچیده ای را درپیش گرفته و با پیچ و خم اضافی سعی کرده از شباهت داستان به دنیای واقعی پرهیز نماید.
این عزیزانی که میگن کتاب خوب نبود احتمالا مقصودشو نفهمیدن. اسامی اتفاقی نبودن بلکه میخواستن نشون بدن که چطور هفت نسل یک خانواده یک سرنوشت رو تکرار کردن... دم خوک فرزند آمارانتا و اورلیانو، کشته شدن ۱۷ اورلیانو به یک شکل، گوشه گیری مشابه سرهنگ اورلیانو، پدرش، خوزه و اورلیانو....
همه اینا نشونه است از تکرار یک زندگی و یک سری اشتباهات یکسان
وافعا عالی بود، خیلی لذت بردم، این دیالوگ خیلی منو تحت تاثیرقرارداد (گذشته چیزی جز توهم و خیال نیست و خاطرات بازگشتی ندارند و هربهاری که میگذرد دیگر باز نمیگردد و حتی شدیدترین و پرحرارتترین عشقها نیز حقیقتی ناپایدارند)
خیلی عالی بود سه روزه خوندم تموم شد بجز اسمهای خوزه و اورلیانو و... که کمی باید دقت کنی رشته از دستت در نره خیلی عالی بود بقیش، متاسفانه اعتقادات اونزمانشون خیلی بدو سنگدلانه بوده و البته چیزای دیگم هست که بنظرم به خوندنش میارزه 🙋 ♀️
بنظرم این کتاب داشت تاثیر جهل شهوت علم عشق و... در زندگی انسان نشون میداد. البته این برداشت شخصیه منه. من که خیلی با شخصیتاش ارتباط گرفتم بنظرم عالی بود
من خوشم نیومد و با اینکه صدها رمان ایرانی و خارجی خوندم ولی نفهمیدم چطوری شده شاهکار ادبیات!!!!
هم موضوعش پیچیده بود و در اخر کسل کننده هم نوشته یه جور خاصی بود
تمام آرامش و خوشبختی شهر وآدمهاشو بلعید
و این یک واقعیت هست که پیشرفت و تکنولوژی روز به روز انسانها رو تنهاتر میکند وبه سمت نابودی میکشاند
من خیلی دوست داشتم داستان رو چون یک روایتی از زندگی و تکرار شدنش در همه زمانها ومکانهاست
شخصیتها رو خیلی دوست داشتم مخصوصا اورسلا که با تلاش و پشتکار همه چیز رو بنا کرد و ساخت اما خیال پردازی و قدرت طلبی وزیاده خواهی و بی بندباری فرزندانش با وجود تمام تلاشهای اورسلا اونها رو نابود کرد
یک نکته خیلی جالب داستان در مورد مبارزات سرهنگ اورلیانو هم ذهن منو خیلی درگیر کرد که سالها جنگید بخاطر آزادی ولی در آخر یه عهدنامه ایی رو امضا گرد که کلا برخلاف ارمانهایه آزادیخواهی خودش بود واون لحظه که از درد امضا کردن این عهدنامه به قلب خودش شلیک کرد اوج داستان بود وقلب انسان بدرد میومد از اینهمه تلاش وجنگ بی ثمر