غلامرضا احمدی متخلص به (غ.ا.غبار) در کتاب به کدامین گناه، قسمتی از مجموعه خاطرات و دلنوشتههایش را در قالب داستانهای کوتاه، به رشتهی تحریر درآورده است.
در بخشی از کتاب به کدامین گناه میخوانیم:
ملیحه، خواهر بزرگ محمود با یک کارمند بانک صادرات که اصالتاً تبریزی بود ازدواج کرد و پس از چندی شوهرش به تبریز منتقل شد و او را با خود به آن جا برد. مریم، خواهر کوچک محمود هم که در دانشگاه آزاد ارومیه رشته معماری قبول شده بود همراه با خدیجه خانم به ارومیه رفت و پس از پایان تحصیلات در همانجا ازدواج کرد و ماندگار شد.
خدیجهخانم هم که نمیتوانست در آن سن و سال دور از فرزندانش، مخصوصاً دخترانش زندگی کند همان جا ماند و مدتی در منزل ملیحه و زمانی در کنار مریم میگذراندو به طوری که میگفت: دامادهایش واقعاً احترامش را داشتند. ناگفته نماند که خدیجه خانم هم زنی فهمیده و دنیا دیده بود که هیچگاه در هیچ مورد در زندگی فرزندانش دخالت نمیکرد. یکی دو بار هم بنا به خواهش و دعوت من و محمود به شیراز آمد و مدت کوتاهی مانده به تبریز برگشت.
یک روز محمود زودتر از موعد در حالی که پریشان بود به خانه آمد و گفت: "رویا زود آماده شو که باید همین امروز به تبریز برویم". من بی خبر از همه جا و باتعجب از اینکه محمود زودتر از همیشه به منزل آمده پرسیدم: "خبری شده؟ اتفاقی افتاده؟" محمود در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: "جوادپور، شوهر ملیحه زنگ زد و گفت که حال مادر خوب نیست اگر میتوانید به تبریز بیایید".
پرسیدم طوری شده؟ گفت:" نه حالشان خوب نیست، اصرار دارند شما را ببینند. بیایید بهتر است". قسمش دادم که اتفاقی افتاده در حالی که سعی میکرد دلداریم دهد گفت: " بالاخره این راهی است که همه باید بروند و شتری است که درب منزل همه کس میخوابد". دیگر نفهمیدم چه گفت؟ گوشی را گذاشتم و آمدم. من که منتظر چنین حرفی نبودم تقریباً فریاد زدم و گفتم: "نه محمود. نه دروغه، دروغه و گریه را سر دادم.
بله

















