کتاب او خواست دنیا را نجات دهد نوشتهی صبا ارسطو، با روایت داستان دختری که در بین مشکلات و تعصبات خانوادهاش به دنبال به دست آوردن آزادی است، به شما نشان میدهد که هیچکس قادر نیست به تنهایی با سختیهای دنیا بجنگد و به همان چیزی که میخواهد دست یابد.
در بخشی از کتاب او خواست دنیا را نجات دهد میخوانیم:
وقتی داشتم قلم مو را به رنگ سبز آغشته میکردم؛ برق رفت. بدم نمیآمد در تاریکی بنشینم. حس خوبی بود. روی ایوان بنشینی و همه جا تاریک باشد. ماه گاهی بود و گاهی نبود. فرقی نمیکرد. من فقط نمیخواستم روشنایی باشد. از روشنایی بدم نمیآمد اما دوست داشتم به اجبار در تاریکی روی ایوان بنشینم و به یک جایی خیره شوم. خیره نگاه کردنی که هیچ دیدنی نداشت. همین خوب بود. بدون دیدن، بدون فکر کردن، بدون پلک زدن، بدون نگرانی در هیچ مطلق.
کافی بود؟
وقتی به ایوان رفتم؛ تازه متوجه دلیل این برق رفتگی شدم. باران. تا بادی میوزید و آسمان ابری میشد، برق منطقه قهر میکرد و میرفت. در کل جز شاعر مسلکان نیستم. کتاب زیاد میخوانم. همین باعث شده تفاسیرم از زاویه دیگری باشد، آن هم نه به همه چیز و همه کس.
از این دوگانگی که میآمد و نمیرفت؛ خسته شده بودم. هر وقت به این نتیجه میرسیدم که نیاز به حرف زدن دارم، حسی به من تشر میزد، حرف زدن با این جماعت آب در هاون کوبیدن است. دوباره لال میشدم. منظورم از جماعت، آنهایی است که گوساله به دنیا میآیند و گاو از دنیا میروند. بلانسبت گاو!
بله
















