کتاب سفید پوشی در لیمریج به قلم ویلکی کالینز، داستان زندگی جوان هنرمندی به نام والتر را به تصویر میکشد که جهت تدریس نقاشی به دو دوشیزه اشرافزاده به دهکده لیمریج رفته و در آنجا دلباختهی دوشیزه لورا میشود.
پس از مدتی که والتر در پی لوراست، متوجه میشود که وی درصدد ازدواج با نجیب زادهای است و از همین جا فراز و نشیب داستان آغاز میشود.
کتاب سفید پوشی در لیمریج (The woman in white in limeridge) رمانی بسیار مهیج، متفاوت و داری تعلیق فراوان است که ویلکی کالینز (Wilkie Collins) به زیبایی هر چه تمامتر آن را روایت میکند.
در بخشی از کتاب سفید پوشی در لیمریج میخوانیم:
شش ماه گذشته بود که من به پارک بلک واتر منزل آقای پرسیوال گلاید رسیدم. قرار بود لورا و آقای گلاید همان روز از ایتالیا برگردند. آنها به همراه دوست قدیمیِ آقای پرسیوال، کنت فوسکو که قرار بود در خانهی بلکواتر بماند، برگشتند. بیصبرانه منتظر دیدن روی لورای عزیزم بودم. این شش ماه خیلی به کندی گذشت. در این مدت نامههای زیادی از او به دستام رسید. اما به ندرت میشد فهمید که آیا خوشحال است یا نه؟
در نامهها خیلی کم نام آقای پرسیوال را ذکر میکرد یا از رفتارش با او مینوشت. در عوض دربارهی شهرهای زیبای ایتالیا مثل فلورانس، روم، ونیز و... که ملاقات کرده بود مینوشت. همچنین نامهای هم از والتر هارترایت دریافت کردم که نوشته بود کشتی به سلامت در آمریکای مرکزی لنگر گرفته است. از آنی کاتریک هم خبری نبود. گواین که کاملا غیب شده بود.
بنابراین من در پارک بلک واتر منتظر بودم. آن روز صبح خانم خدمتکار، خانم میشلسون که زنی مهربان و صمیمی بود، همه جای خانه را به من نشان داد. قسمت اصلی ساختمان خیلی قدیمی بود و راههای نمدار تاریکی داشت که عکسهای بدترکیبی از اجداد آقای پرسیوال روی دیوارهایش آویزان بود.
بعد از ناهار تصمیم گرفتم که بیرون از خانه کنجکاوی کنم. ساختمان خانه با درختانی محصور شده بود. به نظرم درختان زیادی آمدند. همهی آنها نهالهایی بودند که تازه کاشته شده بودند و باغ و خانه را دربر داشتند. منظرهی آنجا با منظرهی خانهی لیمریج بسیار متفاوت بود. آنجا راهی دیده میشد که منتهی بود به میان درختان. من از آن مسیر رفتم. پس از مدتی آن راه به ساحل شنیای کنار یک برکه باز شد. آنجا دریاچهی بلک واتر بود که نام خانه هم از آن گرفته شده بود.
بله
























