کتاب خیال خوش لیلی به قلم ارغوان بشیری سرابی نژاد، داستان زندگی عاشقانهی دختری جوان و زیبا به نام لیلا و ازدوجش با پسری به نام حمید را به تصویر میکشد.
در بخشی از کتاب خیال خوش لیلی میخوانیم:
آن روز صبح به بهانه کلاس خیاطی از خانه بیرون رفته بودم، دم دمای ظهر برگشتم. انگار کلاغها برای پدرم خبر برده بودند که کلاسی در کار نیست. لا به لای عربدههایش فهمیدم یک ساعت و نیم پشت در کارگاه خیاطی منتظرم ایستاده، دست آخر ناامید از اینکه من داخل کارگاه باشم به خانه آمده. یک جایی که دیگر برای فهمیدن دیر بود فهمیده بودم زندگی ارزش این را ندارد که آدم پدرش را پشت دری، پنجرهای، پرچینی منتظر بگذارد.
همان شب خانه دایی شعبان مهمان بودیم. البته مهمان بودند! چون مرا با خودشان نبردند. برای خودم چای دم کردم، موهایم را باز کردم، جلوی آیینه به خودم لبخند زدم. به جهنم که مرا با خودشان نبرده بودند!
زنگ خانه را زدند، چادر سرم کردم و رفتم دم در، مجید بود. سلام کردم گفتم: "همه مهمان خانه شما هستند ببخش که نمیتوانم تعارف کنم داخل شوی." گفت: "من هم خانه بودم. عمه گفت کسالت داشتی که همراهشان نیامدی. به بهانهای از خانه زدم بیرون؛ باید با هم حرف بزنیم، دوباره و مفصل!" میان حرفش پریدم و گفتم: بارها حرف زدیم گفتنیها را گفتید. من هم جوابم را گفتم. فکر نمیکنم دیگر حرفی مانده باشد.
دلیل نمیشود حالا که نظر پدر و مادرم مثبت است بتوانید پافشاری کنید. گفت: "گلویت پیشش گیر کرده هیچ چیز را نمیبینی نه عیبی، نه نقصی، نه ایرادی و نه حتی مخالفتها برایت اهمیتی دارد این همه جسارت را از کجا آوردهای دختر؟ من تا یکی دو سال دیگر مدرک پزشکیام را میگیرم. نمیبینی که آینده چقدر میتواند روشن باشد؟ علاقهام به خودت را نمیبینی؟" صدایم را کمی بلند کردم و گفتم: "ای بابا! تو این همه جسارت برای حرف زدن را از کجا آوردهای؟ مگر علاقه یک طرفه و مدرک پزشکی میتواند آدم را خوشبخت کند؟"
بله


















