محمدرضا سرشار در کتاب خوابهای خوش نوجوانی، رویاهای جمعی از کودکان و نوجوانان را گرد آورده است. او که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان تجربه فراوانی دارد، این کتاب را با هدف رویارویی با دنیای درونی بچهها نوشته است.
این کتاب حاوی بیش از 60 خواب کودکان و نوجوانان به روایت خودشان و دربرگیرنده تصاویری صادقانه از خصوصیترین بخشهای دنیای زیبای آنان است و درست به همین دلیل میتواند برای والدین، دبیران، مربیان و روانشناسان کودک و نوجوان منبع آموزشی خوبی باشد.
خوابها به سه بخش رویاهای صادقانه، خوابهایی که بیانگر درگیریهای شخصی و ذهنی فرد است و خوابهای آشفته و درهم تقسیم میشود. رویاهایی که در این کتاب به چاپ رسیده بیشتر از دسته دوم هستند که نشانگر دنیای ذهنی نوجوانان است.
محمدرضا سرشار که مدتی سردبیری سروش نوجوان را به عهده داشته در یک مسابقه از بچهها خواسته جالبترین و بهترین خواب خود را بدون هیچ کم و کاستیای برای مجله بفرستند تا از بین آنها جذابترینشان انتخاب شود. خوابهای منتشر شده در این کتاب ثمره همین مسابقه است.
با محمدرضا سرشار بیشتر آشنا شویم:
محمدرضا سرشار معروف به رضا رهگذر در سال 1332 در شهر کازرون به دنیا آمد. اولین اثر او در سال 1352 در یکی از مجلات ادبی و کتاب نخستش در سال 1355 به چاپ رسید. چهار کتاب و چندین داستان کوتاه نیز از وی قبل از انقلاب انتشار یافت. بعد از پیروزی انقلاب نیز حدود 100 عنوان کتاب برای کودکان و بزرگسالان به نگارش درآورده است. آثار محمدرضا سرشار 26 جایزه را برای او به ارمغان آورده و به زبانهای مختلف مانند اردو و انگلیسی ترجمه شده است.
در بخشی از کتاب خوابهای خوش نوجوانی میخوانیم:
خودم را میدیدم که دارم هی جلو میروم. ناگهان فهمیدم که آنجا مدرسۀ خودمان است. لباس مدرسه (مانتو) تنم بود و چند تا مداد و خودکار در دستم. توی سالنها صندلی چیده بودند برای گرفتن امتحان. قلبم گُپگُپ میزد. هی دلشوره داشتم. آخر هیچ نخوانده بودم. کنار شاگردهای زرنگتر کلاس (خودم شاگرد اولم) نشستم. همان شاگردهای دوم و سوم. برگهها را که دادند، معلوم شد امتحان جغرافی داریم. سؤالها را که میخواندم، میدیدم که اصلاً ربطی به جغرافیای که من خوانده بودم، ندارد. مثلاً اینکه «نوع بافت پارچهای که در مقابل شماست، مربوط به کدام دورۀ تاریخی است و توسط چه کسی اختراع شده است؟»
کمی که بیشتر دقت کردم، دیدم یک پارچه با بافتی مثل گلیم، با شکلهایی اَجَقوَجَق جلوم است (که بعد از مدتی دیدم به سرِ آستین مانتوی من و همۀ بچهها دوخته شده). هر چه فکر کردم، ندانستم آن چیست و مخترعش کیست؟ روی برگۀ بغلدستیام را نگاه کردم. اما هر چه سعی کردم، نتوانستم آن را بخوانم. همۀ سؤالها واضح بود. ولی جوابها اصلاً دیده نمیشد. هی بهش میگفتم: جواب چیست؟
دهانش به طرز ناجوری تکان میخورد، و من چیزی نمیفهمیدم. مخم به جوش آمده بود. در آخر، دیدم روی بافت خود پارچه، اسمی مثل «قولی مغول» یا چیزی مثل آن نوشته شده است. آن را توی برگهام نوشتم و به این ترتیب، به اولین سؤال جواب دادم. اما ناگهان، برگهها از زیر دست همه کشیده شد.
وقت امتحان تمام شده بود.
هی جیغ میزدم و میگفتم: «من هیچچیز ننوشتهام.» اما مگر کسی حرف مرا میفهمید؟ همۀ بچهها سؤالها را جواب داده بودند، غیر از من.
بله























