کتاب مرا کم دوست داشته باش، اما... نوشته ناهید اربابی، رمان عاشقانهای است که داستان جذاب و هیجانانگیز دیگری از بیشمار ماجراهای زنان را روایت میکند. این رمان پرکشش با نثری روان و دلنشین به تحریر درآمده است.
در بخشی از کتاب مرا کم دوست داشته باش، اما... میخوانیم:
آن روز چند بار به او سر زدم. گاهی چشمهایش را باز میکرد. یک بار از من آب خواست اما چیز زیادی متوجه نمیشد. مادر برایش سوپ خوشمزهای آماده کرده بود که موقع ناهار برادرم به او داد. گرچه علاقهای به خوردنش نداشت اما برادرم به زور چند قاشق به او داد. تا صبح روز بعد شرایط بسیار نامطلوبی داشت به گونهای که پدرم تا صبح بیدار بود و او را پاشویه میکرد موقع صبحانه پدرم از نگرانیاش دربارهی حال او صحبت میکرد که مادرم گفت:"تو چون این مرد غریبه هست خود رو باختهای وگرنه ما از این بیماریها زیاد دیدهایم. با مراقبت و گذشت زمان حالش خوب میشه. نگران نباش ضمناً من امروز از دواهای محلی خودم هم به او میدم. میدونم که حال او بهتر میشه "
بعد از صبحانه به اتاقش رفتم به یاد آن روز بارانی افتادم. چقدر سعی میکرد به من کمک کند و من چقدر گستاخانه او را به کار کشیده بودم. داروهایش را به او دادم و در حال خارج شدن از اتاق بودم که کنار پنجرهی اتاق پدر، چشمم به لباسهای خیسش افتاد. آنها را برداشتم و شستم و روی طناب آویزان کردم تا خشک شود. دوباره به اتاقش برگشتم مادر او را نشانده بود و در حال دادن دواهای خانگیش بود و او را وادار به خوردن آنها میکرد اصلاً متوجه چیزی نبود آنها را خورد و بلافاصله خود را پایین کشید و خوابید. هر از چند گاهی، صدای آه و نالهی او بلند میشد بخصوص وقتی کمی خود را جابجا میکرد. سوپ گرم و داروهای دکتر بعلاوهی داروهای مادر مرتب به او داده میشد اما هنوز بهبودی حاصل نشده بود. آن شب مادر هم به خیل بیدار خوابان افزوده شد و بعد از شور و مشورت با هم به این نتیجه رسیدیم که اگر تا فردا صبح تبش کمتر نشود دوباره طبیب را بیاوریم. آن روز هم آن چه به نظرمان برای بهبودش موثر میرسید انجام دادیم. آن شب هم تب بالایی داشت و تغییری در اوضاع او ایجاد نشده بود.
بله
















