کتاب خوشبختی در بعد از ظهرها، مجموعهای از یادداشتهای خاطرهانگیز و عاشقانهی مرجان مقدس بیات است که در چارچوب یک داستان در ستایش عشق، زندگی و خاطرات ارائه میشود.
خلاصهی کتاب خوشبختی در بعد از ظهرها:
داستان این کتاب با پیرزنی آغاز میشود که به درون آینه نگاه میکند و خود را میبیند اما نه به صورت یک پیرزن بلکه خود را در ایام جوانی و زیبایی و پر از آمال و آرزو مشاهده میکند. این پیرزن به بیان خاطرات خود میپردازد و از زمانی میگوید که به دنبال عشق بوده است.
هر فصل از کتاب خوشبختی در بعدازظهرها مجدداً به همین صورت است و به یکی از دغدغههای این دختر جوان پرداخته میشود. به نوعی میتوان گفت مرجان مقدس بیات کتاب خود را از آخر به اول آغاز کرده است و شما در همان ابتدای امر از سرانجام راوی یا همان شخصیت اصلی داستان آگاه میشوید.
قلم مرجان مقدس بیات بسیار رمانتیک و احساسی است و به بیان ارزش عشق، عاطفه و شور زندگی میپردازد.
در بخشی از کتاب خوشبختی در بعدازظهرها میخوانیم:
این بار چندم است که نامه خداحافظی مینویسم و با همهی تو خداحافظی میکنم، چندتایشان را پاره کردم، ریختم دور، ولی معدودشان لای کتابهای کتابخانه جاساز شده است. نمیدانم تا کی برایت نامه بنویسم، چند بار بگویم «بدرود» ولی فردایش دوباره از نو زندگی را با تو شروع کنم. روزی که دیدمت، میخواستم همه عمر کنارت باشم. مادر بچههایت شوم، زندگیات را جمع و جور کنم. به زندگی رسیدگی کنم. زمستانها سوپ برایت بپزم و شال گردنت را هنگام بیرون رفتنت از خانه سِفت برایت بپیچم و به رسم زنان دستی روی کتت بکشم و گردی نامرئی را بتکانم و بگویم: «زود برگرد و منتظرت هستم».
چندین بهار را دلم میخواست کنار تو باشم و برایت عصرانه کاهو و سکنجبین آماده کنم، بهارنارنج و بیدمشک را در تنگ بریزم و ثانیهها را بشمارم که کلید را در در خانه بچرخانی، حتی از آن شیرینتر، روزهایی بود که کلیدت را فراموش میکردی و مجبور بودی زنگ بزنی. این طنین زنگ چه حس دلهره و عشق را با هم در بدنم مینواخت!
بسیار تابستانهایی که دمپختک با سالاد شیرازی را در ایوان باهم میخوردیم و برای عصرهای طولانیمان برنامه میریختیم. قدم میزدیم، دست در دست هم میخندیدیم هرچند به چیزهای ساده و تو از زیباییهایم تعریف میکردی و مرا غرق رضایت. من از قوی بودنت میگفتم، از این که چگونه حامیم هستی و از بودنت در زندگیام که باعث شده از هیچ چیز نترسم.
بله

















