کتاب بوی خوش زندگی نوشتهی احمد آگاه، داستانیست عاشقانه اما کوتاه که شما را با خود به تپه ماهورهای پر از شقایق با رنگهای سرخ و بنفش کشانده و سبب میشود تا شما سبک و سیاق عشق را در روستایی کوهستانی تجربه کنید.
در بخشی از کتاب بوی خوش زندگی میخوانیم:
آنچه مرا مبهوت و سردرگم کرد وجود دور از انتظار مرضیه در میانه جشن و سروری که برای کمک به کودکان بیخانمان بپا کرده بودیم نبود!
گوئی به یکباره جرقهای بود که سودای آه را با ناله که نه، سروشی بود که کنج عزلت را برایم به ارمغان میاورد. پس از جداشدن از سهیل و عاشقعلی، نه چون آهوئی رمان که به سان برهای دوان پرسه میزدم و ناخودآگاه به سمت برکه میرفتم، فرو شدن در بهت و حیرت آن شبِ من و ترک کردن چهارسو بدون خداحافظی حرکتی بود که تا آن شب در خود سراغ نداشتم، خواستم بدوم که ماهچهره من، آشفته و نگران در مقابلم لبخند زنان با نگاهی معنیدار میخکوبم کرد، لحظهای به خود آمده و پس از مکث نه چندان کوتاهی، گفتم راستش، دیدن تو در آن دل شب نه تنها که برایم غیرمنتظره بود، بلکه نمیدانستم در پاسخ تشویقهای مکرر تو چه باید کرد، این بود که تنها ره رهائی گریز از صحنه و فرار بود و اکنون با همه مهر و محبتی که در تو میبینم، میخواهم خواهش کنم که مرا به حال خود واگذاری و با وجودی که عشق تو سراپای وجود مرا در برگرفته میخواهم که پاداری کرده و برای مدتی تنهایم گذاری و فقط برایم دعا کنی!
و او که با شنیدن این حرفها، دانههای اشک مرواریدگونه، بر گونههای سرخش میغلطیدند، پشت به من کرد و آرام به سمت خانه روان شد.
بله

















