کتاب قصههای شیرین رنگین کمان به قلم نگار شادلو، شامل مجموعهای از قصههای جذاب برای کودکان است که با بیانی ساده و روان، به روایت داستانهای پندآموز کهن میپردازد.
در بخشی از کتاب قصههای شیرین رنگین کمان میخوانیم:
سه دزد بودند که با هم شریک شده بودند. آنها مثل بیشتر دزدها و جیببرها که دستهبندی دارند، حیلههایی به کار میبرند تا چیزی از مال مردم بدزدند، در شهر کوچکی که زندگی میکردند دستهای تشکیل داده بودند.
دسته سه نفری دزدان حریص انواع حیلهها و نیرنگها را در جیببری و شبروی و کلاهبرداری به کار زدند؛ اما چون بار کج هرگز به منزل نمیرسد چند بار در شهر خودشان گیر افتادند، و چون باز هم دست از دزدی برنداشته بودند حاکم شهر دستور داده بود آنها را وارونه سوار الاغ کنند و دور شهر بگردانند تا مردم هم آنها را بشناسند. وقتی دزدها دیدند که دیگر مردم آنها را شناختهاند، ناچار با هم قرار گذاشتند بروند در بیرون شهر دزدی کنند.
سه دزد از شهر خارج شدند و به روستایی رفتند. اما در آن جا مردم یکدیگر را میشناختند و چراغ دروغ و دغل زودتر خاموش میشد. این بود که وقتی دیدند در روستا هم با دزدی نمیشود زندگی کرد قرار گذاشتند بروند به بیابانها و راهزنی کنند.
چندبار از رهگذران و مسافران چیزهایی گرفتند و مدتی گذشت تا یک روز که دکاندار یکی از روستاها برای خرید جنس به شهر میرفت، دزدها در خرابهها بر سر راه کمین کرده بودند. همین که مرد مسافر تنها روبروی خرابه رسید راهش را بستند، پولهایش را گرفتند و میخواستند خودش را هم بکشند اما التماس کرد که: «زن و بچه دارم و گناهی ندارم.»
گفتند: «بسیار خوب، چون دیگر چیزی نداری کشتن تو دردی از ما دوا نمیکند، اما برای این که ما را گیر نیندازی باید در همین خرابه بمانی.»
دست و پایش را بستند و در خرابه انداختند و الاغش را و خورجین پولش را برداشتند و از آن جا رفتند در غار کوهی که مخفیگاهشان بود جمع شدند. پولها را شمردند و چون چیزی از خوردنی باقی نمانده بود قرار گذاشتند یکی از آنها به آبادی برود و خوراکی بخرد و بیاورد.
بله
















