کتاب نگاهی تازه به جنگ و صلح (ابر اثر لئون تولستوی) نوشتهی محمدرضا سرشار، به نقد و بررسی شاهکار لئو تولستوی که از آثار برتر ادبیات داستانی جهان است، میپردازد.
قهرمان واقعی کتاب جنگ و صلح (War and Peace) مردمانی هستند که در حال دفاع از کشورشان در مقابل ارتش متجاوز و دلیر ناپلئون قرار گرفتند. مساله از یک مجلس اشرافی آغاز میشود که در آن صحبت از حمله سریع و ناگهانی ناپلئون به روسیه میشود. در حقیقت شخصیتهای اصلی رمان اشراف هستند که سرنوشتشان در هم گره میخورد.
لئو تولستوی (Leo Tolstoy) قصد دارد، سرگذشت پنج خانوادهی روسی به نامهای کنت رستوف، واسیلی کوراگین، آنا میخاییلونا و ... در زمان جنگ و آتش سوزی را به تصویر کشد.
با این نگاه، قهرمانان اصلی سطح اول داستان را میتوان ناپلئون بناپارت، تزار الکساندر اول، کوتوزوت و در درجههایی به مراتب پایینتر اسپرانسکی و... دانست. در مورد این افراد، جنبههای خانوادگی و خصوصی یا اصلاً مدنظر تولستوی نیستند یا بسیار کمرنگ و حاشیهای مطرح شدهاند. حال آنکه جنبههای تاریخی و سیاسی آنان، بسیار پررنگ و اصلی شدهاند. به عبارت دیگر، اینان به عنوان شخص خودشان، چندان مدنظر نویسنده نیستند؛ بلکه وجه تاریخی و سیاسی ایشان برای او مهم است.
جنگهایی که در کتاب جنگ و صلح عنوان شدهاند:
اتفاقات جنگ و صلح بین دو جنگ بزرگ بین روسیۀ تزاری به سر کردگی تزارالکساندر و دولت فرانسه، در جریان بود. آغاز داستان (1805 میلادی) همزمان با جنگ اولی و خاتمۀ آن، حدود هفت سال پس از جنگ دومی است. (جنگ دومی در 1813 خاتمۀ یافته است.) به عبارت دیگر، کل زمان جاری در داستان، یک هشت سالۀ پیوسته (از 1805 تا 1813) و سپس برههای از سال 1820 است. یعنی فاصلۀ زمانی بین سالهای 1813 تا 1820 خالی است و در داستان به نمایش در نمیآید. بلکه تنها عصارۀ وقایع رخ داده در این هفت سال، در بخش مربوط به سال 1820 ذکر میشود.
جنگ 1805، در این رمان، اولین جنگ روسیه با ناپلئون است. در این نبرد، قشون روسیه وارد اتریش میشود، تا با کمک ارتش این کشور، ناپلئون را عقب برانند. اما در تاریخ، این سومین جنگ مؤتلفان با ناپلئون است؛ که تا سال 1807 به طول میانجامد. آنگاه، پس از نبرد فریدلا (1807)، که با پیروزی محرز ناپلئون همراه است، اعلام متارکه جنگ میشود؛ و دو امپراتور، در ژوئن همان سال، در تیلزیت با یکدیگر ملاقات میکنند و پس از رد و بدل کردن مدالهایی، پیمان صلح میبندند. در 1808، تزار، برای ملاقات دیگری با ناپلئون، به ارفورت میرود. در 1809، رشتۀ الفت دو شهریار به اندازهای محکم شده است که وقتی فرانسه به اتریش اعلان جنگ میدهد، سپاه روس، به کمک دشمن سابق خود، علیه متحد پیشینش، از مرزها میگذرد.
در جنگ چهارم (جنگ با اتریش) ناپلئون دوباره پیروز میشود؛ و سپس در 1812، مجدداً به روسیه حمله میکند.
در بخشی از کتاب نگاهی تازه به جنگ و صلح (ابر اثر لئون تولستوی) میخوانیم:
در دوران سلطنت تزار جدید (الکساندر اول) اجازۀ بازگشت به پایتخت، به وی داده میشود؛ اما او، خود، حاضر به این بازگشت نیست.
شاهزادۀ پیر، مردی است ترشرو، مستبدالرأی، سختگیر، بیاعتقاد به خدا، کینهتوز، بدگمان، متکبر، به شدت عقلگرا، علاقهمند به کار و فعالیت و بسیار منضبط؛ که معتقد است «ریشۀ تمام مفاسد و معایب بشر، تنبلی و خرافات، و سرچشمۀ تمام فضایل و محاسن آدمی، عقل و فعالیت است.» به همین سبب نیز، تربیت دخترش، ماریا، را خود برعهده گرفته است؛ و برای آنکه آن دو فضیلت اصلی، یعنی عقل و فعالیت را در وی به وجود آورد، به او جبر و هندسه میآموزد.
از دیگر مبانی مورد اعتقاد او این است که «خدمت بر همه چیز مقدم است». به همین سبب هم هست که پسرش را برای رفتن به جبهه، تشویق میکند.
او، مسیحیت و اعتقادات مذهبی دخترش را به تمسخر میگیرد. به شیوۀ قدیم، قبا میپوشد و کلاه گیس بر سر میگذارد. با آنکه در تمام موارد، اختلافهای طبقاتی را، به دقت رعایت میکند، اما استثنائاً، تیخون، معمار پیر خانواده را، به هم سُفرگی خویش برگزیده است.
بله























