اعظم صابر در کتاب ردپایی روی برفها، با بیانی شیرین و صمیمی داستان زنی نویسنده را روایت میکند که احساسات و افکار درونیاش را به شکل نمادین مینویسد. این کتاب در 10 فصل کوتاه قصه خود را بازگو میکند.
در بخشی از کتاب ردپایی روی برفها میخوانیم:
مولانا چرخید و چرخید و چرخید. نه برای این که راهی به سوی خدا پیدا کند، برعکس به گمانم میخواست همه چیز را دربارهی خدا فراموش کند. میخواست در گیجی چرخ زدنهای پی درپیاش همه افکارش را گم کند. مولانا آنقدر چرخید و چرخید تا ذهنش را از هر فکری خالی کرد. مولانا آنقدر چرخید و چرخید تا او را در مرکز وجودش پیدا کرد. مولانا میدانست که او در مرکز است، مرکز همهی جهان. زیرا که مرکز وجود هر آدمی، مرکز جهان است. مولانا میدانست قلب او مرکز تمام جهان است. مولانا او را حس کرد. مولانا مرکز را شناخت.
مولانا چرخید و چرخید و چرخید. نه برای این که خدا را پیدا کند. شاید میخواست همه چیز را راجع به خدا فراموش کند. تا خدا او را به یاد بیاورد. میخواست همهی دانش و همهی خاطراتش را راجع به خدا فراموش کند تا خدا به جای ذهنش به قلبش فرود بیایید و آن گاه خدا را با قلبش بشناسد و با قلبش تجربه کند. شاید میخواست در سکوت ذهنش صدای قلبش را بشنود و در سایهی قلبش زندگی کند. با قلبش ادامه بدهد. با قلبش بسراید و با قلبش زندگی کند. او میدانست که خداوند به قلبش نزدیکتر است. مولانا چرخید و چرخید. او در حرکت دایره وار درونش چیزی را حس کرد. مثل من که در آرامش قلبم حضور تو را حس کردم. تویی که در مرکز وجود هر آدمی زندهای و نفس میکشی و مهمترین کشف هر آدمی، کشف حضور تو در وجود خودش است.
بله











