کتاب شبهای مهتابی نوشته زهرا رضاسلطانی، داستانی کوتاه با تمی اجتماعی و عارفانه است که لحنی ساده و صمیمی دارد.
در بخشی از متن کتاب شبهای مهتابی میخوانیم:
یک باغ پر از لالههای سرخ، سرخ، سرخ، بعضیهایشان پژمرده شده بودند، شاید از تشنگی، شاید هم از بیتوجّهی، شاید از این که کسی نبود تا حرفهای دلشان را بشنود و بفهمد؛ امّا بعضی از لالهها قدعلم کرده بودند، به اندازه یک سرو، در برابر وزش باد تکان میخوردند و از طوفان هراس نداشتند، انگار که به مهتاب چشمغرّه میرفتند و همه با هم میگفتند: اگر شهامتش را داری، ما را لگد کن و برو؛ باید از روی ما رد بشوی، اگر میتوانی لگد کن و برو.
مهتاب به آن طرف نگاه کرد، به دوردستها، به جایی که پر از زنبق بود، او مردّد مانده بود که بین لالهها بماند یا پیش زنبقها برود؟ یکی از لالهها دور پای او پیچیده شده بود و مانع رفتنش میشد.
مهتاب سراسیمه از خواب پرید. صدای تپش قلبش را میشنید. یک لحظه تمام صحنه خوابی که دیده بود، در برابر چشمانش ظاهر شد. تعبیر این خواب چیه؟ این سؤالی بود که مهتاب از خودش پرسید.
به ساعت نگاهی کرد. نزدیک سحر بود.
بله

















