محتوای کتاب از اول تا به آخر یک مسیر خطی رو دنبال می کرد و هیچ نقطه اوجی نداشت. پایانش هم غیرمنتظره بود. انگار که وسط همان تکرار مکررات، یهو دکمه تمام زده باشند. کل محتوای کتاب به کاریابی و از دست دادن کار و میگساری و ارتباط گاه و بیگاه به زنان می پرداخت. این همه افسردگی و پوچی شاید در زمان جنگ باورپذیر باشد اما برای خواننده عجیب است. برایم جالب است که حتی در زمان جنگ این همه شغل پیدا میشده، آن هم جنگ جهانی. شاید هم به این خاطر بوده که بخشی از نیروی کار مشغول به جنگ شده بودند. اما در مقام مقایسه با جنگ خودمان و از دست دادن مشاغل، توجه به این نکته جالب به نظر می رسد.
تکاپوی چیناسکی در یافتن کار حین جنگ و روابط نادوام و پرتنش او با زنان. اینطور که متوجه شدم این رمان در واقع همان خاطرات بوکوفسکی از دوران جوانی خودش است. قلم نویسنده واقعا همانطور که در مقدمه ذکر شد آن حالت بی رحمی در نوشتن را داراست. برای دوستانی که به دنبال پیچیدگی داستان و پایان خوشحال کننده هستند، توصیه نمیشوداما به هر حال بنده آن استفاده و لذت را از کتاب بردم.
بوکوفسکی حتی فراتر از کامو فلسفهاش رو به صورت بی نظیری درون داستانهاش قرار داده. نوشتههای بوکوفسکی تنها داستان یا رمان نیست بلکه یک جهان بینی و دیدگاه فلسفیه.