کتاب سخن گفتن درباره خدایی متشخص: رسالهای درباره الهیات فلسفی نوشتۀ ونسان برومر، نشان میدهد که چگونه الهیات نظاممند تا حدود زیادی با فلسفه در ارتباط است.
ونسان برومر (Vincent Brummer)، یک فیلسوف دینی تأثیرگذار است. او در سخن گفتن درباره خدایی متشخص (Speaking of a personal God)، ابتدا دو موضوع را بررسی میکند: 1) سرشت پژوهش فلسفی و ارتباط آن با الهیات نظاممند، 2) چگونگی نیازمندی الهیات به سخن گفتن دربارۀ خدا.
پس از بررسی این دو موضوع، نویسنده نشان میدهد که تحلیل فلسفی چگونه میتواند کمک کند تا از پس مسائل مفهومیای برآیید که در باور بنیادین مسیحیت نهفته؛ یعنی خدا شخصی است که شما با او رابطهای شخصی دارید و در زیر سایۀ این ارتباط زندگی میکنید.
او توجه خاصی به این موضوع دارد که چرا استدلالهای نظریۀ عدل الهی، رنج رنجدیدگان را نادیده میگیرد و به همین علت نمیتواند آنها را تسلی دهد؛ در همین راستا، آثار فیلسوفان متأخری مانند ریچارد سویینبرن و دی. زد. فیلیپس را ارزیابی و آنها را با یکدیگر مقایسه میکند.
در این کتاب وی سعی دارد نوع نگاه به وظیفۀ الهیات فلسفی را تشریح کند و آن را با بررسی الزامات و پیش فرضهای یکی از اساسیترین ادعاهای ایمان مسیحی روشن کند؛ خدا موجودی متشخص است که میتوانید با ایجاد رابطهای شخصی با او حیات داشته باشید. او در دو فصل ابتدایی آن دسته از موضوعات روششناختی را شرح میدهد که با پژوهشهای الهیاتی و فلسفی مرتبط هستند. در فصلهای 3 تا 6 نیز به بررسی مفهوم خدای متشخص پرداخته میشود.
در بخش خاتمه، به اختصار شرح میدهد که تأملات شما دربارۀ سخن گفتن دربارۀ خدایی متشخص، چگونه موضوع مورد بحث اثر را (که در ابتدا به آن اشاره شد) روشن خواهد کرد؛ پیوند میان پژوهشهای الهیاتی و فلسفی. نویسنده استدلال میکند که اگر چه دستیابی به نتیجهگیریهای الهیاتی کوششی بیش از تأملات فلسفی را ایجاب مینماید، اما الهیات نظاممند بدون بهرهگیری ضمنی یا آشکار از ابزارهای فلسفی نمیتواند به مسائلی نظیر مسائل این کتاب بپردازد.
در بخشی از کتاب سخن گفتن درباره خدایی متشخص میخوانیم:
بر اساس آموزۀ فاعلیت دوگانه، خدا اهداف خود را از طریق اعمال انسانها تحقق میبخشد. اگر منظورمان از این آموزه این است که خدا موجب شود تا ما بر طبق خواست او اهداف او را عینیت بخشیم، آنگاه به نظر میرسد که خدا تنها فاعل باشد و ما به هیچ روی پدید آورندۀ این اعمال نباشیم. اگر قرار است که فاعل کارهای خود باشیم، باید پدیدآورندۀ آنها باشیم. به همین ترتیب، اگر سلیمان موجب شود که کارگران سنگها را روی یکدیگر بگذارند و معبد را بسازند، در این صورت کارگران سازندۀ این بنا به شمار نمیآیند، بلکه خود سلیمان سازندۀ آن است.
در این شرایط، کارگران تنها ابزاری در دست او میشوند و او از طریق آنها فاعلیت خود را اعمال میکند. دیدیم که فرر بر واقعیت افعال الهی و انسانی صحه میگذارد و دربارۀ اتصال علی میان فعل این دو فاعل به ندانمگرایی رو میآورد. این رویکرد تنها مسئله را نادیده میگیرد و آن را حل نمیکند. وایلز تلاش میکند میان فعل کلان خدا و فعل خرد ما تمایز بگذارد. هر چند، اگر بپذیریم که خدا به هیچ روی فاعل افعال خرد ما نیست، آنگاه باید اتصال علی میان فعل کلان و افعال خرد را انکار کنیم و در این صورت این تبیین از رابطۀ میان فاعلیت خدا و انسان، از تبیین این رابطه براساس آرای فرر گویاتر نمیشود.
بله


















از زاویه الهی دانان و فلسفی سعی در پاسخ گویی به پرسشهای مطرح در باب این نوع رابطه ست.