کتاب شیر آب به نویسندگی سروش چیت ساز روایتگر شخصیست به اسم مهاجرانه که پسرش را گم کرده و به دنبال او به شکرستان میآید. او تصمیم گرفت به هرکسی که فرزندش را پیدا کند هزار سکه مژدگانی دهد.
شیر آب یکی از داستانهای جذاب و آموزندهی مجموعه «شکرستان و یک داستان» است که با روایتی ساده و روان و تصاویری رنگی و جالب برای کودکان ارائه شده.
ماجراهای شکرستان در شهری قدیمی و خیالی با بیش از 100 شخصیت روی میدهد. این قصهها بر اساس داستانها، ضربالمثلها و قصههای قدیمی و عامیانهٔ ایرانی-شرقی انتخاب و سپس با رویکردی مدرن و به روز به رشتهٔ تحریر در آمدهاند. در این شهر باستانی، هیچکس در جایگاه خود نیست. تلاش شده تا با تغییر شکل تصویری و دراماتیک، شیوهای اتخاذ شود که کوچک و بزرگ پس از خندیدن به طنز داستانها، عمیقاً به فکر فرو روند و آینهٔ رفتارهای اجتماعی و فرهنگی خود را بازنگری کنند.
در بخشی از کتاب شیر آب میخوانیم:
نفر بعدی که باید پیش مهاراجه میرفت، پهلوان فرصت بود... آدمهای زیادی پیش مهاراجه میرفتند و با قصههای دروغی، خودشان را پسر او جا میزدند. برای همین همهشان را با سر پرتاب میکردند توی حوض کاروانسرا. پهلوان فرصت، حسابی نگران بود و تا یک قصه خوب سر هم نکردند حاضر نشد پیش مهاراجه برود.
یک روز سرانجام کلاهش را سرش گذاشت، نعرهای مثل شیر کشید و رفت توی چادر مهاراجه و گفت: «مهاراجه تویی؟» مهاراجه که از هیبت پہلوان فرصت جا خورده بود گفت: «بله خودمم.» فرصت صدایش را غمگین کرد و گفت: «تو چه جور پدری هستی که بچهات رو گم میکنی؟...
بله




















