محمد کوکب در کتاب عدالت به روایت استاد مطهری، تلاش نموده تا در فصول مختلف، ابعاد و جوانب گوناگون مبحث عدالت و نسبت آن با مفاهیم کلیدى دیگر را از نگاه ویژه استاد مطهرى به خوانندگان فرهیخته کتاب منتقل نماید.
واژه عدالت در کنار واژههایى چون آزادى، امنیت، استقلال، اخلاق و معنویت، در صدر قاموس بشریت مىدرخشد و چون ستارهاى درخشان در سپهر حیات انسانى نورافشانى مىکند. اگر عدالت را پایه و اساس یا تنظیم کننده و تعادلبخش مفاهیم مقدس دیگر بدانیم سخنى به گزاف نگفتهایم، و از همین روست که مکاتب گوناگون اعم از مکاتب توحیدى و الحادى به ایضاح و تبیین این مفهوم کلیدى پرداخته، دیدگاه خاص خود را در چارچوب جهانبینى و انسانشناسى خویش ارائه نمودهاند.
در مکتب جهان شمول اسلام نیز «عدالت» شأن و مقام رفیعى دارد و نسبت آن با مفاهیم دیگر نظیر آزادى، اخلاق، تعلیم و تربیت، حقوق و... به روشنى تعریف شده است. اینجاست که برخلاف تصور برخى روشنفکر مآبان نمىتوان مفهوم عدالت را از دیگر اجزاى تشکیل دهنده مکتب جدا نمود و فىالمثل عدالت معرفى شده در مکاتب لیبرالیستى یا مارکسیستى را که با چارچوب فکرى آن مکاتب تجانس و همخوانى دارد در مکتب اسلام مورد اقتباس قرار داد.
استاد شهید آیتالله مطهرى که بر استقلال مکتبى تأکید ویژهاى داشته و التقاط را یک انحراف و آسیب جدى براى اصالت مکتب تلقى مىکردند، در باب عدالت، تعریف، جایگاه و نسبت آن با سایر اجزاء و عناصر مکتب، در جاى جاى آثار نفیس و ماندگار خود مطالب ارزشمندى را متذکر شدهاند که آگاهى از آنها تمایز و تشخص عدالت اسلامى را از دیگر برداشتها در مکاتب دیگر روشن نموده، دقت و حساسیت فوقالعاده ایشان در صیانت از اصالت مکتب و باور عمیق به استقلال مکتبى را آشکار مىسازد.
عدالت مقدسترین مقدسات بشر است. لااقل در مقدسات اجتماعى از قبیل آزادى و دموکراسى و مساوات، از همه مقدستر است زیرا تأمین کننده همه آنهاست. مقام قداست عدالت تا آنجا بالا رفته که پیامبران الهى به خاطر آن مبعوث شدهاند. از نظر پیامبران، عدالت ایده و آرمان بشرى است و باید براى تحقق بخشیدن به آن بکوشد و این خود انسان است که باید آن نقش را عملى سازد. ممکن است بگویید از نظر عقاید مذهبى، انسان عهدهدار این وظیفه نیست، خدا عهدهدار است. جواب این است: از نظر مذهب هرگز خدا عهدهدار وظیفه بشرى که در حدود مقدورات بشرى است نمىباشد.
در بخشی از کتاب عدالت به روایت استاد مطهری میخوانیم:
عدهاى معتقدند که در نهاد بشر چنین قوه و نیرویى اساساً وجود ندارد. اکثر فیلسوفان اروپا این طور فکر مىکنند و افکار همین فیلسوفان است که دنیا را در نهایت امر به آتش کشیده است. مىگویند: عدالت اختراع مردمان زبون است؛ مردمان زبون و ضعیف وقتى که در مقابل اقویا قرار گرفتند، چون زور نداشتند که با اقویا مبارزه کنند آمدند کلمه «عدالت» را خلق و اختراع کردند که عدالت خوب است، انسان باید عادل باشد.
اینهایى که اعتقاد ندارند که عدالت جزء امورى است که در نهاد بشر است، باز دو دسته هستند: یک دسته مىگویند عدالت به عنوان یک آرزو، بشر دنبالش هم نباید برود، باید دنبال قوه و نیرو رفت. نیچه و ماکیاول از این جور اشخاص هستند. ولى عده دیگرى این حرفها را نمىزنند، مىگویند نه، باید دنبال عدالت رفت ولى نه به خاطر اینکه عدالت مطلوبِ ماست، بلکه به خاطر اینکه منافع فرد در عدالتِ جمع است. برتراند راسل فکرش چنین است و با این فکر مدعى انسان دوستى هم هست. [مىگوید] درست است که تو به حکم طبیعتت مىخواهى به همسایهات تجاوز کنى، ولى تو که تجاوز کنى او هم تجاوز مىکند و تو به جاى اینکه منفعت بیشتر ببرى منفعت کمتر مىبرى، پس عقلت را به کار بینداز، حساب کن، بعد مىفهمى که مصلحت فردِ تو هم در عدالت است. اینها ایده عدالت در عالم را دارند ولى راه وصول به ایده عدالت را تقویت فکر و علم و دانش مىدانند، یعنى آشنا کردن بشر به این که منفعت فرد در عدالتِ جمع است.
این هم خیلى واضح است که یک تئورى غیر عملى است، زیرا فقط درباره افرادى صادق است که زور زیاد ندارند. درباره بنده ممکن است صادق باشد. من که یک آدم ضعیفى هستم، وقتى از همسایههایم مىترسم و مىبینم به اندازهاى که من زور دارم همسایهام هم زور دارد، از ترس زور همسایه مىشوم عادل. اما آن ساعتى که یک قدرتى به دست آوردم که هیچ بیمى از همسایهام نداشتم و صد درصد یقین داشتم که اگر او را لگدکوب کنم قدرتى نیست که در مقابل من بایستد، آن وقت چطور مىتوانم عادل باشم؟ چطور علم من مىتواند مرا عادل کند؟! و لهذا فلسفه راسل برخلاف همه شعارهاى انسان دوستى او به همه اقویا و زورمندان درجه اول که هیچ بیمى از ضعفا ندارند حق مىدهد که هرچه مىخواهند ظلم کنند.
بله

















