کتاب چگونه برتر از دیگران باشید نوشتهی محمدرضا بیات سرمدی، یکی از کتابهای انگیزشی و مفید برای موفقیت در کسب و کار و زندگی شخصی است.
اگر مانند اغلب مردم عادت کردهاید که در گوشهای بنشینید و منتظر بمانید تا آنچه آرزویش را دارید اتفاق بیفتد بیآنکه برای رسیدن به آن بجنگید، بهتر است همین حالا کتاب را به گوشهای پرت کنید و بیجهت آرامش رخوتناکی را که به آن خو کردهاید برهم نزنید.
این کتابی نیست که پیش از خواب به دست بگیرید و چند صفحهای از آن را بخوانید تا پلکهایتان سنگین شود و به خواب بروید، بلکه همانند شیپوری است که شما را از خواب بیدار میکند تا برای رسیدن به رویاهایتان بیتاب شوید. پس بهتر است پیش از آنکه شروع به خواندنش کنید کمی با خودتان خلوت کنید و از خود بپرسید آیا به راستی در جستجوی برتری و عظمت هستید یا به معمولی بودن و میان مایگی خشنودید؟
اگر در تصمیم خود برای رسیدن به برتری مصمم هستید باید بگویم همراه مناسبی را برای خود برگزیدهاید؛ زیرا این کتاب حتی لحظهای شما را آسوده نمیگذارد و هر روز و هر شب شما را وامیدارد هرچه بیشتر اوج بگیرید و به جایگاه بلند مرتبهای دست یابید که به راستی لایقش هستید.
در بخشی از کتاب چگونه برتر از دیگران باشید:
یکی از شوخیهای تلخ روزگار این است که انسانها اغلب بهترین و بدترین لحظههای زندگیشان را با کسی تجربه میکنند که عاشقانه دوستش دارند! هنگامی که آسمان عشق صاف و آفتابی است تنها یک لبخند معشوق کافی است تا قلبمان را سرشار از سعادتی ابدی کند، اما زمانی که ابرهای سیاه شک و بدگمانی آسمان را پوشانده است آنگاه همان لبخند دروازهای رو به جهنم میشود که شعلههای سوزانش قادر است خوشبختی و آرامشمان را به تلی از خاکستر تبدیل کند.
یکی دیگر از شوخیهای روزگار این است که مدرسه و دانشگاه همزمان بزرگترین نعمت و عظیمترین نکبت زندگی هر انسان متمدنی است! هر نوزادی وقتی با شوق فراوان دنیای تنگ و تاریک رحم مادر را ترک میکند و پا به دنیای شگفتانگیز میگذارد در آفرینش به شکل یک نابغه استثنایی و یک هنرمند خلاق به دنیا میآید. بزرگترین چالش زندگیاش این است که چگونه نابغه باقی بماند و هنرمند از دنیا برود.
از دوران نوزادی زمانی که درون گهوارهای آرام گرفتهایم تا وقتی درون یک تابوت به آرامش ابدی میرسیم همه مظاهر قدرت از ما میخواهند فکر نکنیم و تنها به فرمانها گردن نهیم. در کودکی وقتی نور خورشید از گلدان قدیمی که بر سر تاقچه خانه پدری بود عبور میکرد و رنگین کمانی از رنگهایی زیبا بر دیوار سفید خانه میآفرید، ما که کودکی پنج ساله بودیم به شوق بازی با رنگها و کشف شگفتیها به سمت گلدان میرفتیم که ناگهان پدر با ابروهایی گره خورده به ما فرمان میداد: «دست نزن!»
بله






















