فیلمنامه سینمایی خزان یک بهار به قلم امیر ماهرو، قصه دختری است که در جامعه نمیتواند بین حجاب و بیحجابی راهی انتخاب کند و در انتها با سرگذشت آنان که راه ولنگاری را انتخاب کردهاند درمییابد که راه درست کدام است.
در بخشی از کتاب فیلمنامه سینمایی خزان یک بهار میخوانیم:
مانکنهایی که چادرهای مشکی در مدلهای گوناگون دارند در مقابل مشتریان ایستادهاند. گل از گل هانیه میشکفد آنچنان محو تماشای مدلهای چادرهاست که باعث خندهی دختران میشود.
- مرجان: نیگا کن انگار رو ابرا داره پرواز میکنه.
- سوگل: دخترهی آبرو بر.
- هانیه: (رو به سوگل) سوگل تو چادر نمیخوای؟
- سوگل: اینم که تو کیفم دارم زیادیه...
- مرجان: بچهها هرچی نشونمون داد بگین خوبه زودتر بریم.
هانیه به پیشخوان میرسد. یکی دو نفر از فروشندگان جوان دیده میشوند. هانیه پس از سلام و علیک یکی از چادرهای نواردوزی شده را نشان میدهد. مرد چادر را به هانیه میدهد. هانیه به اتاق پرو میرود.
- مرجان: میگم الان شهاب نیاد مارو اینجا ببینه.
- سوگل: والا.. کلی تو اون مغازه از مد روز بودن و مانتوی مارک حرف زدیم... حالا اومدیم اینجا با یه مشت فروشندههای چشم و گوش بسته.
- نسرین: آره فضاش یه جوریه مث مجلس ختم میمونه.
- مرجان: نه مثل مسجد هست... همه ساکت... بیسرو صدا.
- سوگل: آدم خرید میکنه واسه تفریحش.. یه بگو بخندی حرفی...
بله


















