کتاب هیولای هزار دندان و بیست و نه قصهی دیگر نوشتۀ تری جونز، مجموعهای از داستانهای تخیلی و فانتزی مناسب برای گروههای سنی «ج» و «د» است.
در بخشی از کتاب هیولای هزار دندان و بیست و نه قصهی دیگر (Fairy Tales) میخوانیم:
سالیان سال قبل، در سرزمینی دور، ترسناکترین جانور عالم در بیرون شهر پرسه میزد. چهار تا چشم و شش تا پا و هزار تا دندان داشت. صبحها مردهایی را که داشتند سرِ زمینهایشان میرفتند میگرفت و یک لقمهی چپشان میکرد. بعد از ظهرها وارد مزارع خلوت میشد و مادرها و بچههایی را که نشسته بودند و غذا میخوردند میبلعید و شبها به دنبال شامش در خیابانهای شهر میگشت.
در بزرگترین شهر آن دیار، قنادی با همسرش زندگی میکرد. آنها پسر کوچولویی به اسم سام داشتند. یک روز صبح که سام داشت در پختن شیرینی به پدرش کمک میکرد، صدای جارچی را شنید که داشت اعلام میکرد شهردار ده کیسهی طلا برای کسی که بتواند شهر را از شر هیولا خلاص کند جایزه تعیین کرده است.
سام گفت: «چقدر دلم میخواست اون ده تا کیسهی طلا مال من میشد!»
پدرش گفت: «مزخرف نگو! اون شیرینیها رو بذار تو اجاق».
آن بعدازظهر، اهالی شهر دوباره صدای جارچی را شنیدند که خبر از جایزهی صد سکهی طلایی میداد، که پادشاه برای کسی که میتوانست مملکت را از شر آن هیولا خلاص کند، تعیین کرده بود.
سام گفت: «وای چقدر دلم میخواست اون صد تا سکهی طلا مال من میشد!»
پدرش گفت: «این حرفای گنده به تو نیومده. حالا بدو و تا هوا تاریک نشده این کیکها رو ببر به قصر».
سام با طَبقی از کیک بر سرش، به سوی قصر به راه افتاد. ولی آنقدر در فکر صد کیسهی طلا بود که راهش را گم کرد و خیلی زود تاریکی هم از راه رسید.
بله

























