راهنمای کوچک برای خوانندگان: چرا اسامی شخصیت ها تغییر می کند؟ اگر در حین خواندن «جنایات و مکافات» با تعدد اسامی برای یک شخصیت (مثل رادیون، رادیون رومانوویچ یا رودیا) گیج شده اید، بد نیست بدانید این ریشه در فرهنگ روسی دارد و داستایوفسکی هوشمندانه از آن برای بیان حالات روحی داستان استفاده می کند: ۱. نام رسمی (نام کوچک + نام پدری): مثل «رادیون رومانوویچ». این حالت برای احترام یا در فضاهای رسمی و غریبه استفاده می شود. هر جا بازپرس پورفیری او را این طور صدا می زند، یعنی فضای «موش و گربه» و رسمی حاکم است. ۲. نام خانوادگی: مثل «راسکولنیکف». جالب است بدانید کلمه «راسکول» در روسی به معنای «دو نیم شدن» یا «شِقاق» است که دقیقاً به شخصیت دوشخصیتی و تضاد درونی رادیون اشاره دارد. ۳. نام صمیمانه (مخفف): مثل «رودیا». این نامی است که مادر و خواهرش (دونیا) از روی عشق و محبت به او می گویند. در واقع داستایوفسکی با تغییر نوع صدا کردن شخصیت ها، بدون اینکه مستقیم بگوید، به ما می فهماند که در آن لحظه رابطه ی بین دو نفر چقدر صمیمی یا چقدر پرتنش است. دانستن این نکته لذت خواندن کتاب را دوچندان می کند!
دو نقد بسیار کوچک به این کتاب وارده اولی از لحاظ ویراست که چند جایی اسامی سونیا و دونیا جابجا نوشته شده و چند غلط املایی هم مشاهده میشود که البته کاملا قابل اغماض هستش دومین مورد اینه که تنها نقدی که به داستان دارم اینه که همه چیز خوب تموم میشه و برای هر ماجرایی ناگهان ناجی سر میرسه که حداقل در اطراف خود من نمونههای بسیاری از فقدان ناجی دیده میشه. به جز این موارد کتاب از لحاظ بررسی شخصیت افراد عالی عمل کرده به طوریکه هرکدوم از شخصیتهای اصلی کتاب در بخشهای خاصی مثل نقش اول معرفی و بررسی میشن که خیلی دلپذیر بود. نثر کتاب به شدت روان و خواندنی هست به طوریکه اثری از توصیفات نابجا دیده نمیشه و پیشروی داستان خیلی خوبه. مکالمههای فلسفی و روانشناختی بعضا در گفتگوهای دونفره دیده میشه که این هم مورد علاقه بنده هست به طوریکه شخصیت اصلی داستان، همونطور که نیچه در داستان نیچه گریست به هیچ وجه ترحم رو نمیپذیره، راسکولنیکوف هم هیچ کمکی مورد قبولش نیست این موضوع برام جالب بود تا اینکه متوجه شدم نیچه داستایوسکی رو تحسین کرده. نهایتا اینکه نویسنده حرف قابل قبولی داره و اونکه تنها عامل بقا عشق هست وگرنه بدون عشق رسیدن به پوچ گرایی بسیار آسان است.
گرایشات دینباورانه داستایوفسکی در پروراندن کاراکترهای داستان کاملا مشهوده؛ اما جدای از این موضوع، شخصیتسازی و تصویرسازیهای کم نظیر این نویسنده، خواننده رو چنان در بستر جامعهای منحط و تهی از انسانیت سیر میده که در جایجای اثر قلب انسان به درد میاد! اما تبلور بیداری وجدان برای هدایت و امیدبخشی در شخصیتی مثل سونیا (که به قول راسکولنیکف، مظهر همه رنجهای بشره)، تلاش میکنه که در افق جامعه انسانی، مسیری برای اصلاح هرچند خیلی محو، ولی دیده بشه.
چند هفته زندگی کردم با این کتاب!
در خصوص دوستانی که فکر میکنن اسمها اشتباه ترجمه شده است.
راسکولنیکوف اسم خانوادگی شخصیت اصلی است واین موضوع بر همگان در روسیه آشکار است و بعد که داستان همان شخصیت را با نام رادیون ادامه میدهد خواننده گیج میشود. در حقیقت «رادیون» اسم کوچک آقای راسکولینکوف است. یعنی اسم کاملش «رادیون راسکولنیکف» است.
این موضوع در مورد «سیمون زاروویچ» هم صادقه که اسم خانوادگیش «مارمالادف» هست.
اهل خواندن رمان نیستم اما از خواندن این کتاب بسیار پشیمانم. متاسفانه نویسنده برای توضیح لحظه پیمایش داستان بسیار بیش از حد درگیر جزئیات و شاخ و برگ دادن به آن لحظه کرده است تا جایی که حوصله آدم سر میرود. من پیشنهاد نمیکنم!
ترجمه کتاب خیلی ضعیفه و بارها خواننده گفت و گوها و شخصیت هارو گم میکنه. نسخه نمونه رو خوندم راضی نبودم، بقیه کتاب رو ترجمه آقای رستگار رو میخوام بخونم. خانم مهری آهی هم شنیدم ترجمشون قابل قبوله
کتاب خیلی خوب و آموزنده ای هستش. و انسان رو درگیر وجدان خودش می کنه و اونجا که میگ... کسی که وجدان داره از خطاهای خود رنج می برد. این عذاب بدتر از اعمال شاقه است. چرا به محتوا توجه نمیشه؟؟؟
من این اثر داستایوفسکی رو از برداران کارامازوف بیشتر دوست داشتم و خیلی لذت بردم برخلاف برداران کارامازوف توصیف و جزئیاتی که خواننده رو خسته میکرد به دور بود در کل بهترین کتابی بود که خوندم
اسامی اشخاص تو کتاب جوری نوشته شده که هر بار یادت میره کدوم شخصیته چون یبار با نام فامیل و یبار با اسم نوشته شدن و زمان میبره تا اسم شخصیتها رو بخاطر بسپاری ولی در کل ترجمه خوبیه
این کتاب قضاوت ما را در مقابل خوب و بد یا خیر و شر سخت میکنه. چون صرفاً کسی که مرتکب جرم نشده، خوب نیست، و کسی که قاتل است، شاید نفس پاکی داشته باشه...