کتاب سرما، رمانیست با مضمونی عاشقانه که توسط شیدا اکبریان به رشته تحریر درآمده است.
در بخشی از کتاب سرما میخوانیم:
بالاخره روز شروع کلاسها در دانشگاه جدید و شهر جدید رسید. خیلی تلاش و نامهنگاری کردم تا توانستم برای دانشگاه تهران انتقالی بگیرم، حالا سال سوم و ترم پنجم را باید اینجا شروع میکردم، در یک دنیای بزرگتر که شنیده بودم بازیگر شدن و به چشم آمدن شانس بیشتری دارد و من حتما رشتهی بازیگری را با ذوق بیشتری ادامه میدادم.
خوابگاه گرفتم و با سه دختر دیگر هم اتاق شدم. ستاره و آیدا سال دوم موسیقی بودند و گندم سال اول طراحی فرش. طی همین سه روز کم و بیش با روحیات بچهها آشنا شده بودم و فهمیدم با ستاره بیشتر میتوانم صمیمی باشم تا آن دو تای دیگر.
به کلاس رسیدم وقتی وارد شدم هنوز چند صندلی خالی بود و میتوانستم انتخاب کنم کجا بنشینم نگاهم را بین بچهها چرخاندم و ردیف سوم روی صندلی کنار دیوار نشستم. دوتا صندلی کنارم خالی بود که به فاصلهی یک دقیقه توسط یک دختر و یک پسر پر شد، دختر و پسری که با خنده وارد کلاس شدند و حسابی با هم گرم و صمیمی صحبت میکردند و من فکر کردم شاید زن و شوهر باشند که تا این حد با هم راحت هستند، با بقیهی بچهها هم سلام احوالپرسی کردند.
استاد که آمد بعد از سلام علیک و خوش آمد و غیره و غیره از من که دانشجوی جدید بودم خواست خودم را معرفی کنم و من هم با همان صدای رسایی که در کلاسهای فن بیان رساتر شده بود خودم را معرفی کردم. حین شروع کلاس و صحبتهای جدیتره استاد دختر و پسر بغل دستی من مدام میخندیدند و من هم که بعضی از حرفهایشان را خواسته یا ناخواسته میشنیدم همراه آنها میخندیدم و همین باعث شد همان جلسهی اول مورد چشم غرهی استاد عزیز قرار بگیرم.
بله

















امیدوارم کارای بیشتر و بهتری از این نویسنده گذاشته بشه که قوی تر از این باشند.