کتاب سرک نکش نوشتۀ منیرالسادات آزادبخت، شامل ۱۶ داستان کوتاه با موضوعات آیینی و دفاع مقدس، اجتماعی و کرامت خانواده است.
در بخشی از کتاب سرک نکش میخوانیم:
سرک میکشی؛ زنی چادرش را به دندان گرفته و دختر بچهای را که انگار لج کرده، دنبال خودش میکشد. لبخندت محو میشود و دلت میگیرد؛ نمیدانی چرا. مثل همان شبی که حالت بد شد و او بالش را برداشت و رفت روی کاناپه، و تو هر چه فکر کردی، ندانستی این فاصله از کجا شروع شده که حالا به اندازهی هزار پردهی ضخیم تیره رنگ، پیچیده دور زندگیتان.
اینجا که آمدی، گفت: «خونهی پدرت بمون. اثاثا رو که چیدم، میام دنبالت.»
منتظر ماندی چیز دیگری بگوید. نگفت. درست کنارت ایستاده بود، اما انگار نگاهش را دورتر جا گذاشته بود.
صدای پدرت که میآید، دستت سست میشود. پرده را رها میکنی و پنجره را میبندی. آنوقتها همیشه صدای فریادش بلند بود:
پرده رو بکش، خوب نیس دختر اینقد سرک بکشه.
آخرین بار هم به جای فریادهایش، صدای سیلی بود که توی گوشَت پیچید. بعد از آن، سعی کردی سرک نکشی؛ به هیچجا، و حرفهای دیگران را باور کردی دربارهی آن طرف پردهها و آن طرف زندگی.
دلت ضعف میرود، دهانت خشک شده است...
بله

















