کتاب عبادت و دعا شامل چهار سخنرانى برگزیده از کتاب آزادى معنوى اثر آیتاللّه مرتضی مطهری است.
علامه مطهری یکی از متفکران بزرگ شیعه مذهب ایرانی محسوب میشود که کتابها و آثار ارزشمندی از خود به یادگار گذاشته است. با مطالعهی کتابها و مقالات این استاد، میتوان به ماهیت دین اسلام و انقلاب اسلامی پی برد. یکی از این تألیفات ارزشمند او، کتاب آزادی معنوی (گفتار معنوی) است.
کتاب «آزادی معنوی» اگر چه بیشتر به مباحث معنوی و عبادی اختصاص دارد اما از دغدغههای اجتماعی خالی نیست. مطهری در این کتاب، آزادی را به عنوان یکی از رکنهای اساسی حیات برمیشمارد و معتقد است بدون آن رشد آدمی متوقف خواهد شد. از نظر او آزادی یکی از لوازم حیات و تکامل است. آزادی گیاه و حیوان متناسب با ساختار آنهاست ولی انسان به آزادیهای دیگری ماورای گیاه و حیوان نیاز دارد.
کتاب عبادت و دعا به عنوان بخشی از اثر آزادی معنوی گردآوری شده و محتوای اصلی آن خطبههای شهید مطهری به مناسبت شبهای ماه رمضان است. ایشان در این سخنرانی از اهمیت عبادت و نقش آن در خودسازی انسان صحبت کردهاند.
در بخشی از کتاب عبادت و دعا میخوانیم:
از همان وقتهایى که تصوف هم در دنیاى اسلام پیدا شد، ما مىبینیم افرادى پیدا شدند که تمام نیروى خودشان را صرف عبادت و نماز کردند و سایر وظایف اسلامى را فراموش نمودند. مثلاً در میان اصحاب امیرالمؤمنین مردى را داریم بهنام ربیع بن خثیم، همین خواجه ربیع معروف که قبرى منسوب به او در مشهد است. حالا این قبر، قبر او هست یا نه، من یقین ندارم و اطلاعم در این زمینه کافى نیست ولى در اینکه او را یکى از زهّاد ثمانیه یعنى یکى از هشت زاهد معروف دنیاى اسلام مىشمارند شکى نیست. ربیع بن خثیم اینقدر کارش به زهد و عبادت کشیده بود که در دوران آخر عمرش قبر خودش را کنده بود و گاهى مىرفت در قبر و لحدى که خودش براى خودش کنده بود مىخوابید و خود را نصیحت و موعظه مىکرد، مىگفت: یادت نرود عاقبت باید بیایى اینجا. تنها جملهاى که غیر از ذکر و دعا از او شنیدند آن وقتى بود که اطلاع پیدا کرد که مردم حسین بن على فرزند عزیز پیغمبر را شهید کردهاند؛ چند کلمه گفت در اظهار تأثر و تأسف از چنین حادثهاى: واى بر این امّت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند! مىگویند بعدها استغفار مىکرد که چرا من این چند کلمه را که غیر ذکر بود به زبان آوردم.
همین آدم در دوران امیرالمؤمنین على علیهالسلام جزء سپاهیان ایشان بوده است. یک روز آمد خدمت امیرالمؤمنین عرض کرد: «یا اَمیرَالْمؤْمنینَ! انّا شَکَکْنا فى هذَا الْقتال». از «انّا» معلوم مىشود که او نماینده عدهاى بوده است. یا امیرالمؤمنین! ما درباره این جنگ شک و تردید داریم، مىترسیم این جنگ جنگ شرعى نباشد. چرا؟ چون ما داریم با اهل قبله مىجنگیم، ما داریم با مردمى مىجنگیم که آنها مثل ما شهادتین مىگویند، مثل ما نماز مىخوانند، مثل ما رو به قبله مىایستند. و از طرفى شیعه امیرالمؤمنین بود، نمىخواست کنارهگیرى کند. گفت: یا امیرالمؤمنین! خواهش مىکنم به من کارى را واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایى و دنبال مأموریتى بفرست که در آن شک نباشد. امیرالمؤمنین هم فرمود: بسیار خوب، اگر تو شک مىکنى پس من تو را به جاى دیگرى مىفرستم. نمىدانم خودش تقاضا کرد یا ابتدائاً حضرت او را به یکى از سرحدات فرستادند که در آن جا هم باز سرباز بود. کار سربازى مىخواست انجام بدهد اما در سرحد کشور اسلامى که اگر احیانا پاى جنگ و خونریزى بهمیان آمد طرفش کفار یا بتپرستان یعنى غیرمسلمانها باشند. این نمونهاى بود از زهّاد و عبّادى که در آن زمان بودند.
بله






















