کتاب مرد تنها نوشته سید علی طباطبایی نظری، یک رمان مستند و داستانی بسیار زیبا است که زندگی یک عکاس طبیعت را تعریف میکند. این عکاس با تنهایی، دوربین و کوله و کفش خود زندگی میکند و اتفاقات جالبی برای او میافتد.
در بخشی از کتاب مرد تنها (Alone Man) میخوانید:
سر و صدای عروسی بلند شده بود، همه از راه دور و نزدیک آمده بودند. هر کس چیزی همراه آورده بود. کله قند و ظرف و ظروف و الاغ و پالان و پتو و خرت و پرتهای دیگر. هر کی میرسید میرفت خانه کدخدا. مردها طبقه بالا و زنها طبقه پایین. از پلههای چوبی بالا میرفتند انگار که دارند فتح قله میکنند و با صدای بلند میخندند چون رعد و سینی چای است که مرتب بالا و پایین میشود به همراه شکر پنیرها و نان شیرینیها که هر وقت مشت حسن سینیشان را از دست زن کدخدا میگرفت سه چهارتا بالا میانداخت تا برسد به اتاق. مرد از دور آمد صورتش را شسته و ریشهایش را خیلی مرتب تراشیده بود، موها را مثل دوران جوانی شانه کرده و فقط دوربینش با او آمده بود و چند تا فیلم نو که همگی رنگی بودند برای عکاسی از عروسی. از دور که پیدایش شد مشهدی حسن داد زد سلام هم شهری، چی شده بالاخره بیابان را رها کردی آمدی؟ خوش آمدی قدمت سر چشم و با خوشحالی از پله پایین آمد برای استقبال از او و دوربینش البته. مرد با تعجب او را نگاه کرد و لبخندی زد و همین طور که مشهدی حسن نزدیک میشد چند عکس از او گرفت و با حسن دست داد. خودش خیلی خوشحال نبود. آخر بچهها را در چادر گذاشته و آمده بود اما یادش افتاد که تنهایی هم پیش آنها است و خیالش قدری راحت شد. به همراه مشهدی حسن از پله بالا رفت و کدخدا آمد استقبالش بردندش بالای اتاق بنشیند اما او قبول نکرد و کنار بخاری نشست. دلش برای بخاری تنگ شده بود. چند دقیقهایی نگذشته بود که یک چای جلویش گذاشتند بوی دود نمیداد با یک قند سالم خشک، خیلی هم بدش نیامد. در حالی که چای را سر میکشید رو کرد و به کد خدا گفت: اگر صلاح بداند تا داماد بیاید چند عکس از شما بیندازم. و کدخدا جواب داد: اختیار دارید صلاح ما هم دست شماست. و قدری خودش را جمع و جور کرد. مرد شروع کرد به عکاسی اول بزرگترها و داماد قدیمیها و بعد کوچکترها و نوجوان ها. یک بار هم پای یکی از بچهها به ظرف میوه گیر کرد و صدای همه را در آورد اما او از همان صحنه هم نگذشت و چند عکس آرتیستی از آن لحظات شاد گرفت. دو سه حلقهای فیلم تمام شد و کم کم داشت داد دوربین قدیمی در میآمد. شاید در پنج سال اخیر این قدر عکس نینداخته و به تنبلی عادت کرده بود. که اتفاقی دیگر افتاد که همه چیز را برای آن دو تغییر داد.
بله

















