کتاب آهو نوشتۀ مهین سالار، داستان زندگی دختری به نام آهو است که از زبان خودش روایت میشود. آهو که حالا ۴۵ سال سن دارد، خاطراتش را با خانوادهی ۹ نفری مرور میکند که چگونه عشق، سختیها و ناملایمات را پشت سر گذاشته است.
در بخشی از کتاب آهو میخوانید:
مادر سکوت میکند. صفیه با یک سینی چای میآید و کنارمان مینشیند. دستم به طرف لیوان چای دراز میشود. چای، داغ و خوش رنگ است.
- شاهین ازت خواستگاری کرده.
نفسم میگیرد، این را مادر بیهوا میگوید.
- قراره آخر هفته بیان.
کمی مکث میکنم و بعد میگویم:
- خب شما چی گفتی؟
- گفتم بیان. شاهین پسر خیلی خوبیه؛ با سواده، شغل خوب داره، زندگی مرتب. دیگه چی میخوای؟
مادر بدون این که مهلت بدهد یک ریز دارد حرف میزند. مغزم درد میگیرد:
- مامان!
این را با تحکم میگویم.
مادر سربلند میکند و به نگاهم زل میزند.
میگویم:
- من یک خواهر بزرگتر از خودم دارم. به صفیه فکر کردی؟ من ازدواج کنم اون چی میشه؟ سرخورده نمیشه؟
- من حرفی ندارم. میتونی زودتر از من ازدواج کنی، مشکلی نیست.
این را صفیه آرام میگوید و ادامه میدهد:
- پسر خوبیه. حیفه که از دست بره. تو با اون خوشبخت میشی. مطمئنم.
صفیه خلع سلاحم میکند.
زار میزنم:
- میخوام درس بخونم. من هنوز سن ازدواج رو ندارم. دبیرستانیام.
- من به سن و سال تو بودم سوگلم تو راه بود.
- اون مال عهد قدیم بود.
دستانم را در هوا تکان میدهم:
- دختر توی این سن یعنی بچه.
- باید ازدواج کنی.
این جمله را آن قدر محکم میگوید که جای هیچ حرفی برای من نمیگذارد.
بله



















