کتاب ننهنامه مجموعه طنزی خواندنی بر اساس روایاتی معتبر و نامعتبر از سحر شریف است.
غربت نشین که شدم همه چیز سخت بود و مامان و بابا هم نبودند. کمی که گذشت همه چیز خوب شد ولی باز هم مامان و بابا نبودند. اصلا خوبترینهای هر جای دنیا بدون بابا و مامان یک چیز کم دارد. قصههایی که این جا میخوانید مال روزهای بودن بابا و مامان است. روزهایی که گفتیم و خندیدیم و با تمامشان خاطره ساختیم. روزهایی که علیالقاده باید فقط عکس میشدند و میرفتند توی آلبوم. ولی چون شهد و شکرشان زیاد بود، شدند ننهنامه تا طعمشان بر روی کاغذ هم ماندگار شود. ننهنامه قصه شیرینکاریها و گفتنیهای شیرین بابا و مامان با چاشنیهای اضافه بنده سحر شریف نیک است.
در بخشی از کتاب ننهنامه میخوانیم:
در راه برگشت از سفر
مامانی: آخی! تموم شدهاا! مرحوم ونکوور عجب مکان بهشتی بودهاا! نه، حاجی عشقم؟!
بابایی: ها ولله! مرز و بگو!
همسر: ولی به زعم بنده، هیچ کجا وطن محل سکونت آدم نمیشه.
مامانی: بلی بلی، صحیح میفرمایید! اتفاقا طی مدت این چند روز، بنده نیز خلأ نامحسوسی در چسب سفر احساس میکردمااا! یعنی همچینی چسبش شل بود. تو نگو اختلال در اتصالات بین الوطنینی بوده. داماد گازش رو بگیر که بدجور داره بوی وطن میاد!
من: اوااا! پیف پیف، شیشهها رو بدید بالا. وطن سیری چنده! این که بوی تند افاضات جناب سمور بغل جاده است خب!
بابایی: و اما به زعم بنده هر جایی که مرز داشته باشه، کیفش بیشتره. اصن باس تماس بگیریم با مسئولین وطن که کلا مرزش رو بیشتر کنن!
من: یا قلف رو در سفارت ایران در کانادا! والدینم از کف رفتن. کوروش کبیر، خشایار جون، داریوش یک، دایوش دو و سه. اصلا کل سازمان میراث فرهنگی ایران باستان، کجااااایی! که بانو نسرین و حاجی عشقم رو بردن!
همسر: شلوغ نفرمایید، احترام بگذارید. رسیدیم وطن.
بله



















به نظر من جذاب نبود و فقط بازی با یکسری کلمات و اصطلاحات بانمک ولی تکراری بود. داستانهای خیلی کوتاه و یجورایی بی محتوا!