کتاب دلنوشتههای من و تنهایی اثر اسد رضایی، شامل بیست و نه قطعهی ادبی کوتاه و پرمعنا است.
نویسنده در تمامی آثار این کتاب سعی کرده تا به سادهترین شکل ممکن، احساس هم ذات پنداری مخاطب را بیدار و دنیای مفاهیم درون داستان را برایش ملموس و قابل حل کند.
در بخشی از کتاب دلنوشتههای من و تنهایی میخوانیم:
بادی بود سبکسار و دریایی بود بیکران و ساحلی تنها
که پذیرا بود هر مسافری را که میآمد
پا میگذاشت
و عاشق میشد آن ساحل داغ عریان را
هر بار که مسافری لخت
ساحل را در آغوش میکشید
تنهاییاش را فراموش میکرد
چشمانش را میبست
و امیدوارتر از قبل به روزهایی میاندیشید
که با او سپری خواهد شد
اما افسوس که مسافران میآمدند
عشق میکردند
و میرفتند...
بله











