کتاب تکههایی از من نوشتهی مهشید علیدادی، مجموعهای از قطعههای ادبی کوتاه و شاعرانهای است که به جای دنبال کردن یک خط روایی پیوسته، جهان درونی نویسنده را در قالب لحظهها، خاطرهها و تجربههای عاطفی متعدد، تصویر میکند. دلنوشتههای کتاب گاه از معشوقی از دست رفته سخن میگوید و گاه با گذشتهی سراسر حسرت خویش به گفتوگو برمیخیزد.
دربارهی کتاب تکههایی از من
مهشید علیدادی در کتاب تکههایی از من از فقدان عشق و آرامش میگوید. فقدانی که در سایهی تلاطمهای زندگی، وجود آدمی را به هزاران هزار تکهی ریز و درشت خرد میکند و هرکدام را در گوشهای از زمان، مخفی میکند. انگار هربار که زندگیمان پیچی سخت را پشت سر میگذارد، تکهای از ما را نیز پیش خود تا ابدیت نگه میدارد.
بسیاری از قطعههای کتاب تکههایی از من اثر مهشید علیدادی از جدایی، خیانت، مرگ و خاطراتی سخن میگویند که گذشت زمان فقط حرارت زبانههای سوزان شعلههایشان را شدت میبخشد. رخدادهایی که قرار نیست هیچوقت از یاد بروند و ردی پررنگ بر ذهن و تن آدمی از خود به یادگار گذاشتهاند. ولی مگر میتوان نشست و اجازه داد که این آتش شعلهور، بسوزاند و همهی وجود را به تلی از خاکستر مبدل سازد؟ در همین نقطه است که وجه خودشناسانهی کتاب خود را نشان میدهد.
جستوجوی آرامش در تاریکترین نقاط وجود
مهشید علیدادی از خلال بازگویی خاطرات و مرور رخدادهای جانسوز زندگی، میل به رهایی و ترمیم دارد و در نهایت میکوشد خود را از سلطهی گذشته، قضاوت دیگران و وابستگیهای فرساینده بیرون بکشد.
کتاب تکههایی از من از مجموعه قطعههایی مستقل شکل گرفته که بعضی حالتی روایتگونه دارند و برخی شبیه به نامه، دلنوشته یا تکگویی درونی نوشته شدهاند. لحن و بیان احساسبرانگیز و دستمایههای تکرارشوندهی کتاب سبب شده که این قطعات با یکدیگر پیوندی درونی برقرار کنند و کلیتی واحد را شکل دهند.
خرید کتاب تکههایی از من، گزینهای عالی برای تمامی افرادی است که به نثر غنایی و دلنوشتههای شاعرانه علاقه دارند و میخواهند همراه با نویسنده مسیر پرفراز و نشیب او را در جستوجوی معنا و آرامش، دنبال کنند. این کتاب توسط انتشارات متخصصان منتشر شده است.
کتاب تکههایی از من برای شما مناسب است اگر
- به ادبیات معاصر ایران علاقه دارید و میخواهید یک نثر شاعرانهی احساس برانگیز را مطالعه کنید.
- میخواهید یک نثر ادبی با مضمون برونریزی عاطفی بخوانید.
- به موضوعاتی مانند عشق، جدایی، فقدان، تنهایی، خاطره و خودشناسی در قالب دلنوشته شاعرانه علاقه دارید.
در بخشی از کتاب تکههایی از من میخوانیم
چراغی سوسوکنان در طاقچهی پُر از غبارِ چهاردیواری نمزده پیداست. از همان پنجرهای که رو به دشتی پُرشده از مهِ اندوه قرار دارد و با دیوارهایی که غم را صدا میزنند، حضور یخزدهی خود را فریاد میزند.
اما ای زمان، انتقام چه چیز از من میستانی؟
گاهی باید تو را تنها گذاشت در بین هیاهوی خودت و منی که تنهایی را چشیدم و تو نظارهگر آن بودی. در خانهی کوچک افکار غایبم، تو را به یاد میآورم؛ ضبطِ رو به خاموشی، موسیقی رفتنت را مینوازد؛ میشنوم و به ذهن میسپارم.
هرچند دلخراش، هرچند که تودهای سرطانی من را به مرگی تدریجی تشویق میکند، ساعتهاست نشستهام و خودم را بغل کردهام؛ خودم که نه، جسم بیجانِ مغلوب شده از غمم را، تا شاید آتشی خاموش شود، شاید سردی دستانم را همان آتشِ رو به خاموشی گرم کند؛ اما نه، همانگونهام، از نوع بدتر شدهاش. رفتنت آنقدر من را در خاطرات فروبرده که پاک فراموش کردهام، چهل و اندی سال است که گذشته، و اما من بازگشتم.
چه فایده دیر آمدم. خاطراتت بدون رخصت از من میآیند، همه چیز را در صورتم میکوبند و مینشینند تا جان شیرینم را فدایشان کنم و خاطراتی از تو که گمشدنت را فریاد میزنند؛ در واقع، تمام ساعات تنهاییام تو را فریاد میزنند. این دیوارها که کمر خم کردهاند، زمانی پهلوانی میکردند و به رخ آسمان میکشیدند؛ اما حال، همچون منِ میانسال، فرسوده و خاک گرفته شدهاند. قدم میزنم تا در کنارت قرار بگیرم؛ اما چشمانم جز نافرجامی عشقمان، چیز دیگری نمیبینند.
بله

















