کتاب لبخندهای مستند نوشته سعید بیابانکی، مجموعهای از 60 قطعه نثر با درون مایه، طنز است.
این کتاب حکایت روزگار ماست. روزگاری که هر نقطۀ آن پر است از تضاد و تناقض. روزگاری که با هر چیز میتوان خندید و حکایت شاعری که صبح علیالطلوع که از خانه میزند بیرون که البته گاهی این صبح علیالطلوع 10 صبح است نگاهش و گوشش به این و آن است تا نکتهای بشنود و بیابد و بنویسد. نکتهای که گاه آن قدر طنزآمیز است که به حادثهای از پیش طراحی شده میماند ولی باور کنید همۀ این لبخندها اگر نام آنها را بتوان لبخند گذاشت، مستندند بدون دخالت دست.
در بخشی از کتاب لبخندهای مستند میخوانید:
چند ماه پیش دعوت شده بودم یکی از دانشگاههای کشور. جشن فارغالتحصیلی بود و قرار بود من برای دانشجویان شعر طنز بخوانم. نشسته بودم ردیف جلو که رئیس دانشگاه نشست کنارم و در گوشی گفت: خواهش میکنم شعری نخوانید که به استادان دانشگاه بر بخورد. گفتم چشم. چند دقیقه بعد رئیس حراست هم نشست کنارم و گفت: خواهش میکنم شعری نخوانید که به مدیران نظام بر بخورد. گفتم: نه قربان من چه کار با مدیران نظام دارم. چند دقیقه بعد هم رئیس دفتر فرهنگ دانشگاه سراغم آمد و مشفقانه گفت: امروز بیشتر مهمانان ما خانوادهها هستند حواستان باشد شعر بودار نخوانید حساساند. از رئیس دانشگاه سؤال کردم: من الان نمیدانم چه باید بخوانم. رئیس دانشگاه گفت: بیشتر با دانشجویان شوخی کنید مهم نیست! پیش خودم گفتم: در این کشور هر بلایی میشود سر دانشجو آورد و جیکش هم در نیاید. در نهایت شعری خواندم که نزدیک بود برای پارهای توضیحات به حراست احضار شوم.
بله























از اون دسته کتابهایی نبود که دوباره بخوام مطالعه ش کنم.