کتاب مردها آهسته میمیرند نوشته آرش آسترکی، شامل مجموعهای از داستانهای ایرانی است.
در بخشی از کتاب مردها آهسته میمیرند میخوانید:
گوشی را مثل هر روز، مثل آخر هر سفرت، با بغض خاموش میکنی. دلت هوای لاهیجان کرده. یادت است روز اعزام؟ نجمه بیرون در منتظرت ایستاده بود تا بدرقهات کند. هوا بارانی بود. نجمه در جوابت گفت نم باران است که روی گونهاش نشسته. باورت نشد. قطره اشک را روی زبانت گذاشتی، عطش بوسیدنش بند آمد. خودت در نامه آخر نوشتی اگر قطره اشکت را زبان نمیزدم و اگر میبوسیدمت، حتم قدم از قدم نمیتوانستم بردارم.
بله

















