تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت
باسلام. درنخبه بودن ویکتورهوگوهیچ شکی نیست.. اماداستان یکم زیاده روی داشت، مگه میشه افسری که نمرده رومرده فرض کردواینکه اصلاخانواده ماریان نفهمیدن که نامزدش به قتل رسیده؟؟ اماجدا ازاونا درباره ظاهرودرون کشیش وآدمهای مثلا زاهد خیلی جالب بود... این صرفانظرمنه وشایدفقط بدردخودم بخوره
واقعاً خوندن این کتاب خیلی حس و حال عجیبی به من داد و در من تاثیر گذاشت. هنر نویسندگی ویکتور هوگو در این کتاب خیلی به چشم میومد. شاید بعد از خوندن این رمان تا مدتی متاثر باشید ولی در نهایت به چیزهای پی می برید که به نفع شما خواهد بود.
الان کتاب رو تموم کردم واقعا دل ادما رو نمیشه از روی ظاهرشون شناخت و درک کرد بخدا زشتها و بیپولها هم دارن و عاشق میشن و امان از روزی که عاشق بشی و.... واقعا خوشحالم که خوندمش توصیه میکنم بخونینش
برخلاف بینوایان ادامه دادن از اواسطش دیگه برام خسته کننده شد احساس کردم داستانش خیلی تکراری و بدون محتواست ولی از لحاظ شاخ برگ پردازی واقعا کار حرفهای صورت ولی کلا با این داستانا حال نمیکنم
کتابهای ویکتور هوگو همگی عالی هستند پیشنهاد میکنم کتابهای امیل زوالا رو هم بخونید که یکی از شاگردان ویکتور هست کتاب ژرمینال یکی از کتابهای امیل هست که واقعا زیبا و جذاب هست
نثر فوق العاده جذاب و گیرایی داشت از وسط داستان به سختی میشه کتابو پایین گذاشت. گرچه دنیایی که نویسنده به تصویر کشیده رو اصلا دوست نداشتم دنیای پر از بدی و انحتاط.
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت
به حقیقت آدمی باش وگر نه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت
مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت
اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت
نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت