در کتاب تنها من 2، تالیف سیمین شیردل، از تنهایی و تکیه به خدا میخوانیم که میتوانند همراه با عشق یک ترکیب بینظیر را درست میکنند.
کسی نبود تا کمکم کند، تنها من بودم... کسی نبود سراغی از من بگیرد، تنها من بودم و خدای خودم...
در بخشی از کتاب تنها من 2 میخوانیم:
تو سکوت شبانه تا انتهای خیابون رفتم. نسیم خنکی میوزید و برای آتش درونم مرحمی شده بود. چه خوب بود شب و روز عاشقی! چه خوب بود که میدونستی یکی بدتر از خودت دلخستهات شده و همش تو فکرته. خدا عاقبتم با این عشق به کجا میرسه؟ مگه ممکنه پدر و مادرش رضایت بدن! مگه میشه من یه لا قبا رو داماد خودشون بدونن. خدا خودت بهتر میدونی که من پونه رو فقط به خاطر خودش
میخوام نه مال و منالش. خدا خودت بهتر میدونی که نیتم پاکه و نمیخوام گولش بزنم و مجبورش کنم تو روی بزرگتراش وایسه. پس خودت کمکم کن، یا از سرم باز کن یا...
بله





















دیگه اینکه مکالمهها مشخص نبود گاهی باهم قاطی میشد ونمی شد فهمید مال کدوم نقشه