در کتاب شبیه کور شدن یک نقاش اثر مهدی حاجی باقری فروشانی، سعی در به تصویر کشیدن برگها و بذرها شده و توصیه میشود که داستانها، به ترتیبی که در کتاب آورده شده، خوانده شود.
برگهایی که خود را در مسیر رود رها کردهاند، با آن که حس رهایی دارند، اما طعم آزادی را نخواهند چشید. نیرویی لازم است. قدرتی شگرف که در برگ نهفته نیست. برای چشیدن طعم آزادی، باید بذر بود. باید چیزی در خود داشت، چیزی شبیه توان رشد کردن. چیزی شبیه توان بلند شدن. باید اهل مبارزه بود، چرا که برای تبدیل شدن، مبارزه لازم است. برای دفاع، برای رشد، برای تحقق حق و برای رسیدن به کمال، مبارزه لازم است. برگهای رها شده به دنبال آرامشاند و بذرهای رها شده به دنبال ریشه زدن، و این تفاوت، تفاوت بین آرزو و آرمان است.
در بخشی از کتاب شبیه کور شدن یک نقاش میخوانیم:
چه مرگ فاجعهای، چه کسی دوست دارد اینگونه بمیرد. درحالی که از ترس مردن پنهان شدهای از گرسنگی بمیری.
غذایش را که تمام کرد، به گوشه دیوار خزید و دست زیر سرش گذاشت. از پنجره کوچک بالای دیوار نگاهی به ستارهها انداخت. همیشه ستارهها برایش یاد آور نازدار بودند. دلتنگیهایش را با دیدن ستارهها جبران میکرد و روزی را یاد میآورد که با نازدار، گله به چرا برده بودند و بالای تپههای چراگاه نشسته بودند و برای ستارهها اسم میگذاشتند. همان شب بود که چنگیز آنها را بالای تپه دیده بود و ماجرا را با هزار آب و تاب برای کدخدا تعریف کرده بود. چه روزها که نازدار به خاطر این شایعات در خانه زندان بود.
بله
















