کتاب هلاک و هستی، به تالیف نسرین قدیری، رمانیاست مملوء از عشق سرشار...
در بخشی از رمان هلاک و هستی میخوانیم:
از آن جا که پایبند اخلاق و شرع و ناموس خود بود، تصمیم گرفت به گیتى حتى فکر هم نکند و به کلى او را به دست فراموشى بسپارد. باید هرچه زودتر به دنیاى خودش برمىگشت. دنیایى که در آن بزرگ شده و رشد کرده بود. دنیاى کوچک و حقیرى که باید با آن مىساخت. دنیاى او دنیاى اجاره خانه و هزینه نان و غذا و کرایه اتوبوس بود. دنیاى کوپههاى درجه سه قطار مسافربرى تهران مشهد و بالعکس. به قول مادرش، آسیهخانم، که همیشه مىگفت: «مادرجون، مبادا خیالات به سرت بزنه و پاترو از گلیم خودت درازتر کنى! ما فقیر فقرا باید به اونچه که داریم قانع باشیم و خدارو شکر کنیم.» و سعید سعى کرد قانع باشد و خدا را شکر کند.
آن روز تا شب که به خانه برگشت حال درستى نداشت. زخمى در درون آزردهاش دهان باز کرده بود که التیامناپذیر بود و او را مىسوزاند و مىسوزاند. نامزدى گیتى با شکوه خاص خودش برگزار شد. آن شب، گیتى شادترین فرد مهمانى بود و لبخند از لبهایش دور نمىشد.
بله



















