کتاب پسرک خانهی اربابی اثر فرانسیس آلگود داستان پسری است که همراه با پدربزرگ و مادربزرگ خود زندگی میکند. او هر روز برای گردش به جنگل میرود تا اینکه یک روز اتفاق جالب در جنگل رخ میدهد و...
در قسمتی از کتاب پسرک خانهی اربابی میشنویم:
یکی از سنجاقکها دارای حلقههای طلایی رنگی در مرکز هر یک از بالهایش بود. او سرانجام پرواز کرد و گریخت و من زیر لب چنین سرودم:
"سنجاقک زیبا، بیا تا با همدیگر بازی کنیم.
من هیچ کس و کار دیگری ندارم.
ای بالهای زیبا و حلقه دار سنجاقک
اجازه بدهید تا با شما پرواز کنم."
من مدت زیادی را در تنهایی صرف کردهام امّا امروز از شنیدن یک صدای پنهانی به وحشت افتادم که میگفت:
"پسران انسان، آه ای نجبا
شما بسیار دور و پراکنده هستید
از افسونهای ساحرانه من
من مایلم شما را در رؤیا ملاقات کنم."
با خود اندیشیدم: آیا من هیپنوتیزم شدهام. آیا من فقط چیزهایی را میشنوم که فکر میکنم آنها را شنیدهام؟
انگار این صداهای پچ و پچ بنظرم خیلی آشنا میآیند.
بله






















