نیهیلیسم اونجوری که من متوجه شدم یعنی مکتبی که زندگی رو فاقد معنا میدونه و معتقده که هدف خاصی از زندگی و زندگی کردن وجود نداره و جهان در این دیدگاه ارزشی نداره. من یه جورایی حس میکنم که نویسنده داره تفکرات خودش رو رد میکنه. یعنی اون زمانی که در زندان به سر میبره و به یاد خاطراتش میافته و یاد صمیمیتش با پدرش میافته و درخت گیلاس و عمو بنیامین و چای گرم مادرش، وقتی داره به یاد این چیزا میافته و از اونها با خوبی یاد میکنه یعنی داره برای زندگی ارزش قائل میشه. و حالا که در زندانه و دسترسی به هیچ کس و هیچ جا نداره کم کم داره به خاطر میاره که چه نکات مثبتی در گذشتهاش داشته و همچنین اونکه در نوجوانیش حتی به کارهای پدرش روی باغ و زحمتی که پدرش برای باغ میکشیده، توجهی نداشته حالا در زندان داره به لذت خوابیدن زیر درخت گیلاس در هوای بارونی فکر میکنه. این یعنی تفکراتش داره از نیهیلیسم فاصله میگیره. شاید برای همین میگه که از کنار بوته ریحان در زندان جُم نمیخوردم.
یعنی این بخش کتاب میتونه نقطه عطف داستان باشه:
وقتی به خود آمدم هرگز از کنار گل ریحان جلوی پنجره جم نخوردم. در آن لحظه به یاد باغ خانه، روزهای کتابخوانی با پدرم، مادرم و بازاروف میافتادم و بدون اینکه اجازه بدهم کسی اشکهایم را ببیند گریه میکردم.
سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما دوستداران کتاب. این کتاب در سیزده صفحه نوشته شده است. داستان راجب پسری است که در گذشته پدرش درخت گیلاسی را کاشته بود و هر روز به آن آب میداد و راجب گل و گیاه سخن میگفت. در نهایت پسر که خیلی باهوش بود کم کم با کتاب پدر و پسران وارد دنیای سیاست شد و خود را نیهیلیست (هیچ انگاری که معنای انکار معنی و ارزش برای هستی جهان است) نامید. کمی بعد پدش از این موضوع با خبر شد و به سراغ پسرش رفت؛ اما پسرش با خونسردی تمام کتاب پدران و پسران را به پیش پدرش آورد و آن کتاب را کامل برای او توضیح داد و تمامی مطالب را به پدرش گفت. مدتی بعد به پیش عموی خود رفتند. عمویش تعریف میکرد که خرسها هر روز میآیند و کندوهای عسل را میزدند. یک امتیاز از داستان کم میکنم چون متن داستان چیز زیبایی نداشت و کلا اتلاف وقت بود. کم کردن امتیاز دیگر هم آن جا بود که متوجه شدم شخصیت داستان نیهیلیست بوده است، باعث شد که انگیزهٔ خودم را از ادامهٔ خواندن از دست دهم؛ اما با این حال به خواندن ادامه دادم. سومین کم کردن امتیازم هم بخاطر این بود که داستان پر از غلطهای املایی و نگارشی بود؛ همچنین داستان سریعا از زمان گذشته به حال و بالعکس تغییر زمان میکرد که برای خواننده مشکل است و نمیتواند متنها را به هم ربط دهد. از کتابراه عزیز ممنونم. 🌹
خطر اسپویل :
در مورد یک پسر بچه بود که خاطرات کودکی اش را تعریف می کرد اینکه پدرش چقدر عاشق درخته گیلاس است آن ها در باغ خود در آلاچیق زیر سایه درخت گیلاس نشسته بودند واقع این باغ را پدرش دور از شهر جایی که دست هیچکس نمی رسد درست کرده بود همانطور که در ذهن خود درست کرده بود حوض آلاچیق و درخت ها را دانه دانه کاشته بود از جمله درخت گیلاس او موفق شد و باغش بسیار زیبا و قشنگ بود بیشتر داستان در مورد گل و باغ و بوستان است اینکه باران می بارد و بوی خاک و رطوبت در همه جا پراکنده می شود و آن ها این بوی باغ را تنفس می کنند پسر یک کتاب در مورد پدران و پسران خوانده بود که در مورد سیاست بود و از آن روز خود را نهیلیست می گفت و می گویند که در آینده به جمع سیاست پیوسته است و تبعید شده است در اینجا بین گذشته و حال بود هوای داستان بیشتر بارانی است اینکه پدر و پسر در زیر باران با دوچرخه خراب روی گل و لای راه می روند و به روستایی می رسند که در آن جا عمو بنیامین هست عمو بنیامین یک زنبوردار است و و داستان های مختلفی از خرس ها تعریف می کند که چگونه شبانه به آن جا حمله می کنند و کندوهای عسل را می دزدند و با خود می برند همچنین پدرش نیز در آن جا خاطراتی از گذشته دارد خاطراتی که عشق اولش را در آن روستا دیده است وقتی با دوچرخه به شهر برگشتم پدرش نیز چند کندو با خود آورد و در گوشه ای از باغ گذاشت او کتاب پدران و پسران را با پدرش خواند
با سلام، در مورد کتاب روایت از پسر بچهای است خاطرات خوش کودکی خود رو در باغ گیلاس گذرونده و بعد در سیاست و وارد شدن به یک حزب مسیر زندگیاش عو ض شده تبعید میشود
اسم نویسنده در گوگل نبود امابا سرچ کلمههای دیگر متوجه شدم نویسنده اهل ترکیه است احتمالا.
اما کلمههایی در این کتاب بود گیج شدم پاورقی نداشت من براتون میذارم اگه دوست داشتین بخونین
کتاب اینجه ممد (نوشته یاشار کمال نویسنده ترکیه) داستان شورش دهقانزادهای است که در برابر زمینداران بزرگ بهپا میخیزد. یاشار کمال، که خود سالها از نزدیک شاهد استثمار و سرکوب دهقانها بود، میگفت که فکر نوشتن این رمان زمانی به ذهنش رسید که شاهد کشته شدن یک یاغی توسط ژاندارمها بود
نیهیلیسم مکتبی فلسفی است که منکر هر نوع ارزش اخلاقی و مبلّغ شکاکیت مطلق و نفی وجود است. و گروهی از آنارشیستهای قرن ۱۹ روسیه را نیز نیهیلیست خواندهاند
کتاب پدران و پسران نوشتهٔ ایوان تورگنیف نویسنده روسی
در این رمان، با «آرکادی» آشنا میشویم. آرکادیِ جوان بعد از فارغالتحصیلشدن از دانشگاه پترزبورگ و همراه با دوست پوچگرایش، «بازاروف» به منزل پدریاش بازمیگردد. بازاروف پزشک جوانی است که مانند نسل اصلاحطلبش با همهٔ سنتها مخالف است و در تقابل سنت و مدرنیته دستوپا میزند
۱۲مارس: ۱۹۷۱ کودتای نظامیان که باعث سر نگونی دولت جودت سونای شد: جودت سونای یک سیاستمدار (پنجمین رئیس جمهور) اهل ترکیه بود.
ایگداسور سرچ کردم نبود احتمالا روستای دورافتاده تو ترکیه است🤔
کتاب پدرم و درخت گیلاس اثر فریدون آنداچ داستان مردیست که باغ بسیار بزرگی دارد. او از زمان کودکی فرزندانش این باغ را ایجاد کرده و آن را سر و سامان داده است. اکنون فرزند او پس از مدتها برای دیدن پدرش به باغ برگشته است و...
در قسمتی از کتاب پدرم و درخت گیلاس میشنویم:
صدایش غمگین و گرفته بود. میدانستم جایی میرفتیم که او برای اولین بار آن جا عاشق شده بود. در شهر، در یک مراسم حنابندان، زنی جوان با موهای سیاه و دراز و چشمان زیبا من و برادرم را در آغوش کشید و گریه کرد. چون بچه بودیم چیزی متوجه نشدیم. حتی متوجه پچ پچهای زنانی که ما را نگاه میکردند نشدیم… بعدها فهمیدیم آن زن زیبا که آبجی لیلا صدایش میکردیم اولین معشوقه پدرم بود. من به دره سبز، کندوهای عسل، باغ پر از میوه عمو بنیامین و نحوه شکار ماهی قزل آلا فکر میکردم. در حالی که پدرم زیر لب ترانه رسیدن به منزلگه عشق را سر میداد.
نویسنده زیاد بین حال و آینده رفت و آمد میکرد و درنهایت چیزی از داستان دستگیرم نشد.
در قسمتهایی اشتباه تایپی و قواعدی دستوری داشت مانند ص اول ک اسم کتاب بجای (داستان) نوشته شده استان، در پاراگراف اول باید بجای ترسیده ای؛ (می ترسیدی) نوشته شود، در ص دوم در جمله کتاب پدران و پسران را آورد بودم باید بشود (آورده بودم)، در جمله کتاب را به سرعت ورق زده بودم درست نیست وباید بشود (به سرعت ورق میزدم)، در جمله بعدیش هم (ذغالی) باید به جای زغالی اصلاح شود، در ص سوم نیز مژگانت ساهت از نظر دستوری درست نیست و باید (مژگان سیاهت) نوشته شود.
همانطور که از اسم کتاب مشخصه "پدرم و درخت گیلاس" بیشتر درباره درخت گیلاس و گل و اینها صحبت شده بود، نقطه قوت این داستان بیشتر ترجمه عالیاش بود، میتوان به راحتی خود را در موقعیتهای گفته شده تصور کرد که حس جالبیست. درکل بسیار سطحی بود و چیز خاصی را دنبال نمیکرد، اما از آنجایی که توقع زیادی از یک کتاب 6 صفحهای نداریم، میتوان گفت بدک نیست.
در این داستان، راوی بیشتر خاطرات قدیمی را یادآوری میکند. به نظرم روایت قصه خیلی به گذشته میرفت و به حال برمیگشت و این باعث میشود خواننده کمی گیج شود و برقراری ارتباط خواننده با داستان را از حالت پیوسته خارج میکند. اما در کل فضاسازیهای زیبایی داشت و خواندنش هم وقت زیادی نمیگیرد.
نمیدونم من بلد نیستم کتاب بخونم و تحلیل کنم یا جدیدا کتابا برام معنی خاصی نمیدن، ولی بنظرم اصلا جالب نبود و وقتی نظراتو خوندم یکم دیدگاها برام جالب و عجیب بود، درکل من دوست نداشتم
با سلام
عالی بود. یک داستان عاشقانه.
زندگی در یک باغ زیبا و همکلامی با پدر زیر درخت گیلاس و زیر باران
من خیلی پسندیدم و واقعا آدمی آرزوی زندگی در همچین جایی را میکند
عالی بود
کتاب کوتاه خوبی بود
خیلی جالب بود خاطرات کودکیش
درخت گیلاس باغ خاطرات عمو چایی مادر و پدری مهربون
که هنوز دلبستهی معشوقهی اولش بود
منو به دوران کودکی خودم برد
کتاب کوتاهی بود و برای زمانهایی که حوصله نداری و نیاز داری یه چیزی بخونی خیلی خوبه اما داستانش یکم بی سر و ته بود و بیشتر شبیه خلاصه داستان بود تا داستان
در این کتاب زیاد افعال به گذشته و حال و اینده تغییر میکردند و تشخیص درست سخت بود اما در کل بد نبود و قسمتی که پدر به یاد معشوقه خود اواز میخواند عالی بود
کتاب جالبی است، داستانی کوتاه، متنی ساده و روان داره و رویای به راحتی میتونی خودت رو تصور کنی.
حتی میشه باهاش کودکی خودمون رو به خاطر بیاریم.
من خوشم امد.
کتاب خوبی بود ولی گاها جملاتی که آورده شده بود و واقعا بی مفهوم بود مناسب برای کسانی که به دنبال رمانهای کوتاه هستند چرا که زیاد کش دار نیس و حجم کمی دارد
یعنی این بخش کتاب میتونه نقطه عطف داستان باشه:
وقتی به خود آمدم هرگز از کنار گل ریحان جلوی پنجره جم نخوردم. در آن لحظه به یاد باغ خانه، روزهای کتابخوانی با پدرم، مادرم و بازاروف میافتادم و بدون اینکه اجازه بدهم کسی اشکهایم را ببیند گریه میکردم.