از ویژگی های قلم محشر داستایوفسکی می تونم به این اشاره کنم که موقع خوندن داستان، شما کاملاً با حس و حال کارکتر همزاد پنداری می کنید... و با اون شخصیت زندگی می کنید! و گمانم دلیلش این باشه که داستایوفسکی اکثر رمان های خودش رو زندگی کرده... و بیشتر از قوه ی تخیل و ساختن دنیایی فانتزی، برداشت خودش از زندگی رو به قلم درمیاره. در این کتاب هم دقیقاً می تونیم شاهد خیلی از موقعیت های واقعی زندگی باشیم، مثل حس «نادیده گرفته شدن» و توهم توطئه داشتن که شاید هر کسی یکبار اون رو تجربه کرده باشه؛ شخصیت های فرعی این کتاب از دیدگاه من «سورئال» تلقی می شن؛ چون همه ش برداشت قهرمان داستان و زائیده ی ذهن وسواس گونه ی اون هست. اما برای من کمی پایان داستان مبهم بود؛ ولی برداشتی که می تونم داشته باشم اینه که قهرمان داستان در واقع تمام رفتارها و اخلاقیاتی که خودش می خواست داشته باشه رو توی همزادش می دید... و در نهایت «همزاد» ی وجود نداشته هیچوقت؛ فقط می شه گفت انعکاس درونی خودش رو توی کسی می دید که فکر می کرد همزادشه!
حیف از این ترجمه بد برای کتاب به این خوبی. نه تنها که پر از ایرادهای نگارشی و غلطهای چاپیه حتی ترجمه هم خواننده رو به جابجا به اشتباه میاندازه. با توجه به نوع روایت ظریف کتاب و شخصیت پردازی خاصش این ایراد عمدهای به حساب میاد. امیدوارم یه ترجمه بهتر از این کار بشه یا لااقل یه ویراستار دستی به سروگوشش بکشه
با اینکه همه آثار داستایوفسکی رو دوست دارم اما نمیدونم چرا این کتاب و به سختی میتونستم درک کنم یا ترجمش بد بود یا داستانش مبهم خلاصه نمیتونستم بفهمم چی به چیه آیا جنون بود؟؟ آیا همزاد داشت؟ آیا یکی شبیهش بود واقعا؟؟ آخر چی شد؟؟ متوجه نشدم در کل
داستان در مورد آقای گلیاد کین هست که از تنهایی و یک سری مشکلات شخصی از جمله اینکه فکر میکنه بقیه باهاش دشمن هستن، رنج میبره. رفته رفته این بیماری شدت میگیره و فکر میکنه کسی شبیه به خودش وجود داره و... توصیه میکنم مطالعه کنید