کتاب زن بودن جرم نیست، هنر است، به تالیف احمد جلالی و محمد قدیمی، مجموعهای از داستانهای کوتاه است که به امید داشتن و توکل کردن بر خدای بزرگ اشاره دارد.
به ابر بگو نبارد، به ماه بگو نتابد، محض خاطر سکوت تا آخرین چنار این خیابان کنارم بمان. من باران میشوم، تو چون ماه بتاب. باش تا به یک شکوه بپیوندیم، به حوضچهی نور پا گذاریم، به شور صدا بنگریم.
بیا تا انتهای تنهایی من. شکوفههای گیلاس را بوئیدهای؟! به حوض باران دیده آب پاشیدهای؟! تا به حال خورشید را بوسیدهای؟! بگو کجای شب چَرهمان میروی؟! گلدان شمعدانی میوه داده! شمع از آن آویزان است! بتاب تا باور کنند ماه من تویی. تو بهترین آفریدهی خداوندی، بتاب. بیا تا میز آخر کافهی سکوت، تا بوی حقیقت و خونِ عشق. بیا هم قدم باش تا خاطرات یک تنها را آخرین برگ باشیم. چشمان منتظر من خواب گلوله را دردناک میدیدند و شک دارم به این مرد که دست داست. پشت کدامین چراغ ته نشین شدهای؟ هرگز آخرین سیگار را نکش، تلخ است، پس باید به گلوله ببندی شبهای دروغ را، تا اعتماد را واژه پوش کنم.
به شکوه سوگند دردی نیست که پیرایهوار سروده باشی، همه سکوت زندگیت است. بیپروازترین رؤیاهایت از بالای افق بلندتر است. و عشق میماند و تصمیم با خداست، که عشق چه کند اینسان انسان را. آخر نماز را با شرف بخوان تا پس آن بتوانی بگویی، همه پاک شد. عابر تمام خیابانهای جهان باش ولی حتّی از نصف حقوق خویش مگذر. در پس تمام چراغهای خاموش خیابان زندگی خدا هست، سایهی پرنورش را میتاباند تا از سد پلشتیها، پاک بگذری. توشه توکّل و امید، بمان تا به زندگی نشان دهیم؛ زن بودن جرم نیست، هنر است.
بله

















