دیکته، دیکتهای طویل و نامتناهی، دیکته ای که تک سخنی را در درازای زندگانی و تلخ زی و تار عمرمان بر ورقها و برگههای ذهن و روح و جوهر و درون گردمان، با نام اسارت و بندی انشا میکنیم و نهایتش را با سرانجام تلخ و زهرآگین و لوش گرفته مان، مهر و موم میکنیم، آه این دیکته، این جنون حدیثی که با خون شریان کتبش میکنیم، با قطره شبنمهای دیدگان خون فام مان غرقهاش میسازیم، این جملههایی که با وزن وهم و خوف و موذی سرمای جست زده از دهشت و آهنگ ملال افزان تهدید و ضربه و پادنگ و دگنکهایی که بر فوق سر آدمک ذهنمان چون دسته زاغی میگردند و هم چو امواج تازیانهای که در خموشی و تنگ گنجی ذهنمان رقص افگار میکنند و بر قلب کالبد اندیشه و خرد، سوزان زخمهایی کوب میکنند و دگر باره به مرگ بالهایی پر گشان میکنند و چرخ و چرخ و چرخ میزنند. اما این زخمها، زخمانی که با زخمه اندوه و حزن و ستم ورزی بر تار اندیشه مان زده شدهاند و تار بگسسته اند، آه این زخمها نالهها و فریادها و غریو و هزاهز آنانی که رهایی شان را هم اسارت به مخنقه همچون لرز شرارههای اجاقی در مهلک بوران منجمد، به چاه بی پایان نجواها و آواهای مغنیای سهم نام، وارون و ویرانشان میسازد. گورهای بی نام و نشان، اشیا بی صاحب، خرده کاغذهایی که متجلی آلام اندرون هستند، اهرمن قهقههای فیروز و ظفر لیک در باطن تنیده شده بر مغلوبی، شیون مردمانی که دیدگانشان تا ابد بر سیاهی و تاریکی بیناست و بر ضیا و فروغ نابینا. این داغهای شعله مظلوم سوز، چه اندوهناک گفتارهایی دارند، ولی جامهای به نام خفقان بر آنها گردانیدهاند و محبوس بانگ و محروم ز زیستار کردهاند...
دکتر و استاد غلامحسین ساعدی یکبار گفته بودی که بعد مرگ هم صدای فریادت شنیده خواهد شد آره ما میشنویم آن صداهایی که در خط به خط نمایشنامه هایت هست دیکته جور دیگری صدای فریادت را به گوش ما میرساند ….
داستان غلامحسین ساعدی ک با زبون تند و تیز، اوضاع جامعه، سیاست و آدمارو زیر ذرهبین میبره. شخصیتا تو شرایط سخت گیر میکنن و نشون میده استبداد و ترس ایا آدمارو ممکن تغییر بده یانه؟