در کتاب چهرههای درون بشکه، داستان مرد و زن خیلی خسیسی بیان شده که در یکی از مناطق دورافتادهی کشور ژاپن زندگی میکردند. آنها هیچگاه از آنچه خودشان داشتند، به دیگران نمیبخشیدند. باربارا فریدمن، در این داستان به روابط با اطرافیان و بخشش اشاره میکند که لازمهی داشتن زندگی شاد است.
در کتاب میخوانیم:
در زمانهای بسیار دور، مرد و زن خیلی خسیسی در یکی از مناطق دور افتادهی کشور ژاپن زندگی میکردند. آنها هیچگاه از آنچه خودشان داشتند، به دیگران نمیبخشیدند و هیچکس را در اموالشان سهیم نمینمودند. آن دو همواره کاملاً مراقب بودند که مورد دستبرد دزدان و سارقان قرار نگیرند تا حتی ذرهای از اموالشان دزدیده نشود و کاسته نگردد.
زن یکروز زمانی که شوهر خانواده مشغول کار در مزرعه بود و به گیاهان و دامها رسیدگی میکرد، برای پُر کردن سطل از آب به سوی بشکهای رفت که برای جمع آوری باران در حیاط خانه گذاشته بودند. سطح آب داخل بشکه همانند شیشهای شفاف و ذلال مینمود آنچنانکه مثل آینهای برّاق تمامی تصاویر اطراف را منعکس میکرد لذا همچنان که زن به آب درون بشکه نظر انداخت، تصوّر نمود که زنی ناشناس و غریبه از درون آب به او نگاه میکند و مراقب کارهای او است.
بله






















