برخلاف نام کتاب که جذاب بود، داستان کشش و جاذبه خاصی نداشت. موضوع خوب بود ولی درست شاخ و بال نداده بودن. میشد با این موضوع داستان هیجانی و ماورایی نوشت. دیالوگهایی اوایل رد و بدل میشد که بهتر بود مشخص میکردن که چه کسی اونها رو بیان میکنه. زیاد از الفاظ همسر و شوهر که استفاده شده بود خوشم نیومد. حداقل نویسنده کاش برای شخصیتهای اصلی کتابش اسامی انتخاب میکرد، بهتر بود. خیلی برام جالب بود، توی این داستان با اون حالی که مرد خونه میدونسته آخر دنیاست ولی بازم کارهای روتین رو انجام میداد. یه اشارهای به تاریخی شد (19 اکتبر1969) توقع داشتم اون حادثه و تاریخ بست داده میشد. نمیدونم چرانویسنده دوست داشت همه چی گنگ پیش بره تا یکم هیجان داشته باشه ولی از نطر من موفق نشد.
قصه آدم را به فکر میبرد. به نظرم اگر کسی بداند که آخرین شب دنیاست، دو نوع واکنش میتواند داشته باشد. یا کارهای روتینش را انجام میدهد، انگار که میخواد منظم و تمیز با زندگی این دنیا خداحافظی کند. مثل زن و مرد قصه که ظرفها را میشستند و.. یا اصلا کاری انجام نمیدهد، چرا که دنیا در حال تمام شدن است و چه اهمیتی دارد که کارهای این دنیا انجام بشود یا خیر. که البته فکر میکنم خودم مورد دوم باشم و ترجیح میدهم آخرین لحظات را با عزیزانم بگذرانم.
داستان در مورد مردی بود که خواب عجیبی دیده بود در آن خواب به او گفته شده بود که دنیا به آخر رسیده است و آخر شب دنیاست او فردا خواب را به زنش گفت و فهمیدند که چند نفر دیگه نیز این خواب را دیده بودند فردا زنش و چند نفر دیگر نیز این خواب مشترک را دیدم آن ها نترسیدن و خونسردی خود را حفظ کردند آن روز زن و مرد با یکدیگر گفتگو کردند و قدر لحظات را دانستند شب هنگام خواب بچه های خود را بوسیدند و ساعت ها به زغال آتش خیره شدند.
داستان قابل تاملی بود
میدونی شب اخر زندگیته ولی بازم کارهای تکراری قبل تو انجام میدی
شاید بخاطر اینه که امید داری شب اخر نباشه
یا هرچی فکر میکنی میبینی کاره دیگهی نداری نمیدونم
ولی اگه ادم میدونست شب اخر زندگیشه چقد خوب بود
اون روز را واقعا زندگی میکرد و در اخر به ارامش ابدی میرفت
به نظرم واقعا افتضاح بود، شاید میخواستن در لحظه به خواننده هیجان بدن ولی چنین چیزی اتفاق نیوفتاد...
با روشی داستان رو شروع کردن که خواننده رو کنجکاو کنند برای خواندن ادامه متن، اما خواننده هم انتظار داره که انتهایه متن یه اتفاق جالب بیوفته نه اینکه برن بخوابن و بگن شب بخیر...
یه جورایی مثل یه تلنگر بود. میخواست به ما انسانها بفهمونه که علاوه بر زندگی خودمون به اطرافمون هم باید توجه داشته باشیم. و اینکه این دنیا واقعا فانیه و هر لحظه ممکنه تموم بشه پس بهتره با شادی زندگی کنیم و با خودمون و اطرافیانمون خوب باشیم
ترسناکه... 😥... هی خدا امیدوارم هممون برسیم که کارای ناتموم رو تموم کنیم... کسی ازمون دلخور نباشه... به کسی بدهکار نباشیم چه مادی چه معنوی بعد اون وقت چه فرقی میکنه آخرین شب دنیا باشه یا نه... این حس قشنگه بعد دیگه ترسی نیست.
رمان کوتاه چند صفحه است که خواندنش خالی از لطف نیست. من کتابهای این چنین رو در تایمهای پرتم مطالعه میکنم مثل تو صف منتظر ماندن یا زمان نشستن تو اتوبوس در مسیر رفت و آمدهام.
سرگرمی مفیدی است که به همه دوستان توصیه میکنم
غمگین و ناراحت کنندست وقتی خودت رو میزاری جای اونا از ته دل ناراحت میشم چون هیچ وقت دوست ندارم بدونم کی قراره همه چیز از بین بره و من اخرین خداحافظی رو با نزدیکترین کسم میکنم در کل قشنگ و غمگین بود😞😞😥
کارای ری برادبری رو دوست دارم، پایانش همیشه همینطوره، آدمو به فکر میندازه، واقعا" وقتی میدونی دیگه قراره نباشی بازم همون کارای همیشگی رو میکنی و هیچ کار خاصی نمی کنی، بیشتر مردم دنیا همینطورن😐
بارها ممکنه تو زندگی ما آدما این فکر به ذهنمون برسه اگه دنیا تموم بشه و بدونیم کی تموم میشه چی میشه و چی کار میکنیم شاید بهترین واکنش؛ واکنش همین زن و شوهر باشه..
خیلی کوتاه بود و به نظر من داستان کوتاه جذاب نیست چون نویسنده نمیتونه داستان را زیبا کنه و جذابیت بهش ببخشه. و به نظرم هیچ سر و تهی نداشت و من اصلا کتاب رو دوست نداشتم.
اصلا خواندن این کتاب رو دوست نداشتم، نویسنده آغاز خوب و داستان مسخرهای داشت که بسیار ضعیف بود.
به جزء کارهای روزمره شون خیلی نمیشد چیزی از حرفهای بیهوده شون فهمید.
بد نبود. منظور این بود که تو دنیا جوری رفتار کن و کارهات رو انجام بده که انگار فردایی وجود نداره و میخواست ما رو به تفکر در مورد این موضوع وادار بکنه.