یک داستان کوتاه پرمفهوم و قشنگ بود اینکه طی یک تصادف دو دلداده پس از سالهای طولانی که خیلی سختی کشیدند به یکدیگر میرسند آن دو هر یک تنها زندگی میکردند یکی در شهر دیگر و آن دیگری در شهر دیگر اما به وسیله یک مرد که شاید بگوییم به وسیله خدا آن دو یکدیگر را پیدا کردند آن مرد هر روز به محل کارش میرفت اما یک روز تصمیم گرفت که مسیر خود را عوض کند و به عیادت دوست مریضش برود او وقتی که سوار مترو شد یک مردی را دید که روزنامه میخواند پس کنار او نشست و به او گرم صحبت شد آن مرد از سختیهای زندگیش برای او گفت اینکه در دوران جنگ اسیر شده و کارهای سخت انجام میداده اما بالاخره توانسته است که فرار کند و پای پیاده به سرزمین خود برگردد اما وقتی به آن جا برگشت هیچ کدام از خانواده خود را ندید و فهمید که آنها در جنگ اسیر شده و در اردوگاههای دشمن هستند و شاید تا به حال کشته شده باشند بسیار ناراحت و اندوهگین شد که از اینکه خانوادهاش را از دست داده است پس به شهر دیگری رفت داستان او بسیار غم انگیز بود مرد پرسید که آیا اسم او بل است چون یک زن را میشناخت که در شهر دیگری که از دوستان دور او بود نیز همین سرگذشت را داشت مرد با شادمانی گفت آره مرد لبخند زد و گفت فکر کنم که همسر تو را پیدا کردم و شماره تلفن او را گرفت و آنها با یکدیگر صحبت کردند و بسیار خوشحال بودند چون یک معجزه از طرف خداوند بود که یک زن و شوهر پس از سالهای طولانی به یکدیگر رسیدند
اگر کسی بخواد از داستانی بنویسه
و یا حالا در مورد زندگیاش چیزی به طور خلاصه بنویسه
میتونه توی 6 صفحه یک داستانی زیبا مثل این کتاب بنویسه و به نظرم این کتاب زیباترین کتاب 6 صفحهای بود که من به شخصه عاشقش شدم و به نظرم نویسنده روی یک چیزی خیلی تاکید داشت که اونم عشق بود
اگر کسی از صمیم قلب عاشق کسی باشه حتی بعد از دو سال و یا سه سال هم که بگذره اون عشق در قلبش وجود داره و فراموش شدنی نیست ♥️
واقعا داستان بسیار جذاب و فوق العاده زیبایی بود.
اگر به این صورت نگاه کنیم که خدا میتواند و قدر هست که دعاها و آرزوهای ما را برآورده کند، چقدر داستان را پر معنا میکند.
اینکه این اتفاق کوچک باعث بهم رسیدن دو زوج سختی کشیده و برآورده شدن آرزوی آنها بود چقدر میتواند برایشان بزرگ و بیاد ماندنی باشد جالب است.
چون خیلی تصادفی یا بهتر بگم از خواست خدا این اتفاق افتاد که واقعا پر معنا بود 😍
داستان، مجموعه اتفاقات به ظاهر کوچکی که تاثیر بزرگی در زندگی ما میگذارند را بررسی میکن و یک سوال اساسی را مطرح میکند. این که علت اصلی این اتفاقات چیست؟ آیا ارادهای ماورای ارادهی ما و سایر موجودات وجود دارد؟ بیتردید همین است. خداوند پیشامدهای این جهان را از طریق خود ما بی آنکه بدانیم، رقم میزند و شاید دو دلداده را از فاصلهای دور به هم برساند.
داستانی بود پر ابهام و پر از سوال بود و خواننده از داستان فقط میتواند چند مکان و احساسات یک فرد را در ذهن خود تصور کند وگرنه مطالب و جملاتی که بیان شده است با داستان اصلی ارتباط مستقیمی ندارد و عجیب تر از همه اینکه پایان داستان هم با سوال به پایان رسیده است.
خیلی قشنگ بود و بنظرم واقعیه... عجیبه ولی همچین اتفاقایی برای منم افتاده و مطمئنم برای همه میوفته و بنظرم لطف خداست که بعد از سالها طی یه سری اتفاقات گمشدهامونو پیدا میکنیم😍با خوندن این داستان اشک تو چشام حلقه زده😢
واقعاً عالی بود
البته داستانش به نظر من واقعی بود و اگه مطالعه کنید حتماً میفهمید که ممکنه مشابه این اتفاقات در زندگی روزمره ما هم بیوفته!! و اینکه نمیشه توی کار خدا دخالت کرد. حتماً این کتاب رو بخونید.
خوب بود البته باید بدونیم تمام اتفاقاتی که دور وبرمون میفته از جنس همین اتفاقه فقط انقدر برامون عادی شدن که نمیبینیمشون. اما این مهم نیست و خدا همچنان خدای همه اس.
بعنوان داستان کوتاه موفق شد کمی احساساتم را برانگیزاد. اما در نهایت سوالی را مطرح کرد که نه پاسخی برایش یافت میشود و نه اصلا اهمیتی دارد. مهم آنچه بود که روی داد. دلیلش اهمیتی ندارد.
درسته که غلطهای نوشتاری داشت ولی موضوع و فحوا و نتیجه گیری خوبی داشت. دوست داشتم.
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
احتمالا از این اتفاقا بازهم افتاده و شاید داستان واقعی باشه، مثل اینکه یک آشنایی که دوتا خیابون خونه هامون فاصله دارن و سال به سال نمیبینیم رو یک دفعه در یک سفر دور دست دو سه روزه ملاقات میکنیم.
زندگی ما آدما انقدر بهم پیوسته است که کوچکترین عمل ما و جزئیترین تغیرات در روند زندگیمون میتونه در زندگی دیگران نیز تاثیر گذار باشه.. کاش بیشتر به خودمون فکر و در انجام اعمالمون تامل کنیم.
فوق العاده و بسیار تاثیرگذار بود. اغلب ما با تجربه چنین پدیدههایی که در حدفاصل باریکی از حادثه و تقدیر رخ میدهند، شور و هیجان زاید الوصفی را احساس میکنیم که زبان در بیان آن، به لکنت میافتد.
چه داستان زیبا و تأمل برانگیزی. کوتاه اما پر از نکاتی که احتمال داره هر کسی اون رو تجربه کنه. واقعاً در یک سری از مواقع متوجه میشیم که توی هر اتفاقی چه مصلحتی وجود داره.
وااای چه داستان عالیییی بود
و کار خداوند را میبینی
هیچ اتفاقی اتفاقی نیست
همهکاره خداست
به دل همه نگاه میکند دعایه همه را مستجاب میکند
و عاشقان را بهم میرساند اگر او بخواهد
فقط فقط خواست خدا بود. وقتی برگی بیاذن خدا از درخت نمیوفته و قطره بارونی بیاذنش به زمین نمیباره. حتما حتما این جور اتفاقاتی فقط به اذن خدا اتفاق میفته
هیچ چیز اتفاقی نیست. حتی خواندن کتاب در مترو اتفاق افتاد، حتی آنچه که در مترو اتفاق افتاد و حتی حضور ما در اپلیکیشن کتابراه.... بسیار عالی و آموزنده بود.
این داستان در عین کوتاهی اشکمو درآورد. واقعا آدم از یک لحظه بعدش خبرنداره. جنگ بدترین چیز در دنیاست و امنیت و آرامش بهترین.
ممنونم از کتابراه که بهترین دوستمه.