سالها پیش که جوان بودم، من هم مانند بیشتر جوانها آرزو داشتم که به آمریکا بروم. چندین سال آوارهی این کشور و آن کشور، با هزاران مشکل و بدبختیها و سختیهای مالی و جسمی و روحی، سرانجام ما هم به آمریکا رسیدیم و در شهر کوچکی در ایالت کانتیکت مقیم شدیم.
صبحها کالج میرفتم، بعدازظهرها کلاسهای آموزشی و عصرها تا پاسی از شب در رستورانها کار میکردم، و آخر هفتهها هم در پمپ بنزین و نقاشی ساختمان و هر کاری دیگری که بود. چند سالی به همین روال گذشت و روحیهام هرروز خراب و خرابتر میشد و فکر برگشتن مدام در ذهنم بود اما امکانش نبود. در غربت با تفاوت فرهنگی و شرایط اجتماعی و سختیهای کار و زندگی بدجور روبرو شده بودم و روزبهروز ناامیدتر و نگرانتر و افسردهتر میشدم. یکی از استادانم که این علائم را در چهره و نوشتههایم میدید به من پیشنهاد کرد که هر چه در فکرم میگذرد روی کاغذ بیاورم، و آنجا بود که شیفتهی نوشتن شعر و داستانهای کوتاه شدم.
احساسها متفاوتاند و برداشتها نیز، و شرایط و وضع روحی و مالی هر کس را خود او داند و بس... اما حقیقتی را همیشه باید در نظر داشت و آن این است که در غربت باید پیِ همهچیز را به تن مالید.
رکوپوستکنده باید گفت که غربت تور و سیاحت نیست، غربت مسافرتهای ده یا بیستروزه نیست، غربت هرگز خانه نیست. غربت شاید کمی آسایشِ بهتر، که در آنهم جای تردید است اما آرامشِ خیال نیست. غربت رنگهای استثنا دارد، نامساویها دارد، تنهاییها دارد، دلتنگیها دارد، افسردگیها دارد و دربهدریها. غربت سایهایست از ما، نامتعلق، پُر مشغله و گُم که هی میرود وُ میآید... و چه ساده باید بود که فکر کنیم با رسیدن به آنجاها، همهچیز آسان خواهد شد.
فکرِ رفتنها؟ زندگیهای شاید بهتر؟ اگر چارهای دیگر هست، غربت را که سایههایی از بودنهاست، هرگز نپذیر!
بله













