داستان خواجه تاش سرگذشت پسری است که به دنبال کار با دختری به نام افسانه آشنا می شود و مسیر زندگی اش پس از آن تغیر می کند. محمد به عنوان نقش اول این داستان سرنوشت معلومی در پایان داستان دارد؛ و روایت داستان پایانی مشخص دارد. اما تاثیری که محمد در زندگی افسانه می گذارد روایتی است از زندگی افسانه که در جلدی دیگر در آینده به چاپ خواهد رسید.
این داستان با الهام از ماجرایی واقعی نوشته شده، اما اسامی ساختگی می باشند.
بله













داستان توش پر از حکمت خدا بود ولرزه به بدن خواننده میانداخت فقطی چیزی جور در نمییومد اونم مادر افسانه بود که معلوم نبود کجا میره وچکار میکنه وچرا آخه گدایی،؟؟ در حالی که در یک عمارت وباع داره زندگی میکنه کمی با عقل جور در نمیومد
هم شروع وهم پایانش عمیق وپر از معنی ومفهوم بود